![]() |
![]() |
|
| شاعر نيَم و شعر ندانم كه چه باشد..........................من مرثيهخوان دل ديوانهي خويشم |
|
سلام به شما... كه دوستان خوبي هستيد براي من و بانو... كه وقتي سختيها به آدم فشار ميآرن، وقتي دلهرهها بر زندگي سايه مياندازن... به يادمون ميآريد كه امروز سالگرد عقد من و بانو هست... خيلي خيلي ممنونم از اينهمه بزرگواري و دوستي شما... كه اينقدر به ياد ما هستيد... اين باعث قوت قلب ماست... گفتنش سخته... اما شايد بايد بگم... كه بانو چندين روزه دم در اتاق ICU با اشكهايي كه توي چشماش ميلرزند و با پاهايي كه بيرمق از چند شبانه روز بيخوابي به دنبال كارها ميدوند ... نگران حال پدرشونه... و من كه... ... و البته الان بايد تنهاش بذارم و براي امتحاناتم برم تهران... تنها ميتونم ازتون بخوام كه دعا كنيد... خواهش بكنم كه راستي راستي دست به دعا برداريد... كه خيلي شرايط سختيه... دعا كنيد كه
"الدعاء يردّ القضاء و لو ابرم ابراماً"... دعا كنيد كه "دعاي گوشهنشينان بلا بگرداند..." بحول الله... يا حق! ------------------------------------------------ خدای مهربون همهی کسانی رو که مهربون بودند و الان در بینمون نیستند، اما یاد مهربونی شون در میان ما ساری و جاری ست رو در کنار محبت خودش نگهداره... آمین... |
|
+
یکشنبه 21 بهمن138615:17 احسان بيگزاده |
|
|
ويرايش جديد! :
ديشب از اون شبها بود!... خيلي خيلي خوش گذشت!... خيلي هيجان انگيزه كه توي كوپهي قطار نشسته باشي و مشغول... بعد شميم يك صداي آشنا تو رو بكشه دنبال خودش... سرت رو از كوپه بياري بيرون و بعد ببيني كه يه دوست، يه دوست خيلي قديمي و اهل دل دم در دو كوپه اونورتر مشغول صحبته... كه با ديدنش خوشحال بشي و با هيجان بري به سمتش ... كه از ديدنت چشماش گرد بشه و با همهي وجودش تو رو گرم گرم در آغوش بگيره... آره ديشب از اون شبها بود... چقدر شعر خونديم... چقدر از قيصر ياد كرديم... چقدر از روزهاي گذشته... از خاطراتي كه در بايگاني ذهن خاك ميخوردند، ياد كرديم... ديشب كلي زندگي كردم... با خاطرات گذشته... بگذريم... ديشب از يكي از دوستان مشتركمون ياد كرديم... از سيدعلي انجو... از دكتر سيد علي انجو... هر چند براي من همون "سيد" هست... بايد بشناسيدش... لينكش همينجا هست... بهش زنگ زديم و شبمون خوشتر شد... دوستم توي قم پياده شدند... براي نماز صبح كه پا شدم ديدم سيد برام يه پيام فرستاده با اين مضمون: خواستم از دوستان سراغ بگيرم سنگك گرم و كباب اگر بگذارد! ساعتش رو نگاه كردم ديدم ديشب فرستاده و من الان ديدهام... فيالبداهه مناسب با ديشب براش جواب نوشتم: ما همه اينجا درون كوپه نشسته محفل گرميست،خواب اگر بگذارد! رفتم كه وضو بگيرم توي راه يه بيت ديگه في البداهه اومد و دوباره براش نوشتم: موقع خواب آمد و دراز كشيديم تَق تَق ريل خراب اگر بگذارد!! هوا به شدت سرد يود و همه جا از برف سفيد پوش بود!... خيلي صفا داشت!...وارد وضوخونه شدم ديدم شير آب يخ زده و بايد برگرديم از توي قطار وضو بگيريم... در همين حين ديدم برام پيام اومد!... سيد بود!... بيدار بود اون موقع سحر... بلافاصله با ديدن جواب من، يه بيت فرستاده بود: چشم من از خواب بامداد شود پر سينهكش آفتاب اگر بگذارد! ديدم حالا كه سيد اين موقع صبح سر شوق اومده، براش نوشتم: صورت خود را به آب عشق بشوييم يخ زدنِ شير آب اگر بگذارد!! به خودم اومدم ديدم اكثرا نمازشون رو خوندهاند و دارند سوار ميشن... هولهولكي نماز رو خوندم... آخه سوت حركت قطار كشيده شد و مرتب صدا ميزدند كه بايد سوار بشيم... كلي اضطراب بهمون وارد شد... توي اين وضع آشفته بايد با سيد كه كنار بخاري گرم لَم داده بود و از سر خوشي شعر مينوشت مشاعره ميكردم!... براش نوشتم: قصد نماز سحر چه نيّت خوبيست، سوت قطار، اضطراب، اگر بگذارد!! سيد هم نامردي نكرد و بلافاصله نوشت: توبه نمودم ز مي پرستي چنديست، جرعهي اشعار ناب اگر بگذارد!! خواب از سرم پريده بود... براش نوشتم: شعر مي و ساغر و مطرب بسرايم زشتي و قبح شراب اگر بگذارد! ديگه از اونجا به بعد موبايل آنتن نميداد و سيد هم كه براي طبابت به بيمارستان ميرفت،بنابراين المشاعراتمون به پايان رسيد!... بعدش خودم بيت اولش رو مرتب كردم و يه بيت ديگه گذاشتم تنگش... خودمونيم... اين سيد هم شاعر قَدَريه ها!... *** ويرايش جديد اين پست! : امروز شنبه است و از وقتي كه اين ماجرا بين من و سيد رد و بدل شد سه روز ميگذره... ديشب "عمو قاسم" توي اتوبوس بود در مسير ايلام به تهران... بيخوابي به سرش زده بود و هر از گاهي به پيامكي (!) خواب آشفتهي ما رو آشفتهتر ميكرد... هوس كرده بود در اين المشاعرات با ما دو تا سهيم بشه... طي چند پيامك برام فرستادشون... الحق همهشون عرفاني، شاعرانه و وزين بودند... من هم با همين رنگ در ادامهي غزل مينويسمشون... بنابراين، اين يك غزل مشترك است از "من و سيد علي انجو و برهان" تقديم يه شما: محو توام، التهاب اگـــر بــگذارد رهرو عشقم، سراب اگر بگذارد خواستم از دوستان سراغ بگيرم سنگك داغ و كباب اگر بگذارد! ما همه اينجا درون كوپه نشسته محفل گرميست،خواب اگر بگذارد!
موقع خواب آمد و دراز كشيديم تَق تَق ريل خراب اگر بگذارد!!
چشم من از خواب بامداد شود پر سينهكش آفتاب اگر بگذارد! صورت خود را به آب عشق بشوييم يخ زدنِ شير آب اگر بگذارد!!
قصد نماز سحر چه نيّت خوبيست، سوت قطار، اضطراب، اگر بگذارد!! توبه نمودم ز مي پرستي چنديست، جرعهي اشعار ناب اگر بگذارد!! شعر مي و ساغر و مطرب بسرايم زشتي و قبح شراب اگر بگذارد!
وقت فرار از كلاس و مدرسه آمد! بند حضور و غياب اگر بگذارد!
كفتر دلتنگم و هواي تو دارم تيزي چنگ عقاب اگر بگذارد
مدرسه يعني خوشي و سادگي و عشق شيمي و جبر و حساب اگر بگذارد!
ميشنوي نالهي اناالحق ما را وحشتِ دار و طناب اگر بگذارد
آينه هم ترسناك بود برايم اينهمه رنگ و نقاب اگر بگذارد
بايد از اين فرش دون به عرش گذر كرد جسم و تنم -اين حجاب- اگر بگذارد
بوي بهشت برين ميآيد از انفس رايحهي منجلاب اگر بگذارد!
يا حق!
|
|
+
چهارشنبه 10 بهمن138617:23 احسان بيگزاده |
|
|
از پشت پنجرهي مهگرفتهي اتاقم بيرون رو نگاه ميكنم... بارون ميآد... چند تا درخت خيلي قشنگ... نخل و نارنج كنار هم... چقدر دلنشينه... شاداب شاداب... قطره هاي بارون از لابهلاي برگهاشون سرازير ميشه... با آدم حرف ميزنن... بهبه... چه هوايي!...حيف نيست، كه مردم از بارون فرار ميكنن؟... اگه اين دانشجوها بذارندم ميرم صفايي بكنم... آخه من نميدونم... اينهمه توي نمره دادن بهشون ارفاق كردهام... بالاخره پا ميشم... از در دانشكده ميام بيرون... دستهام رو ميذارم تو جيبم و سوتزنان راه ميافتم... بيخيالِ تعجب دانشجوها... تعجب ميكنند كه استادشون اينجوري داره زير بارون راه ميره... يكيشون از راه ميرسه: "سلام استاد!"...":- سلام!
بـا آمــدنــت بــــوي بـــــهاران آمـــــــد همراه تو عـــطر كــوهــــسـاران آمـد آن لحظه كه رفتي آسمان ابري شد رفتــــي و بــه دنبـــــال تو باران آمـد چه هواي لطيفي... ميگم تقصر من چيه؟ خب بوي خاك بارونخوردهي نمناك مياد... نميتونم نگم كه!... ميرم به سمت نخلِ كوچولويي كه روبروي پنجرهي اتاقمه... با خودم ميگم اين بيچاره از ديدن اين قطرههاي آب كه روي برگهاش ميريزن و نازش ميكنن تعجب ميكنه... بايد براش توضيح بدم كه اين اسمش بارونه... توي افكار خودم هستم كه يه دانشجو، چتر به دست، بهم نزديك ميشه: "سلام آقاي دكتر، اين چتر رو بگيريد كه خيس نشيد"...":سلام!... من هنوز دكتر نشدهام:) ... از بابت چتر هم ممنون... اينجوري بيشتر دوست دارم، "...":دعا ميكنم دكترا قبول بشيد، انشاءالله!"... با خنده بهش ميگم:" ممنونم،اما نمرهات رو وارد كردهام ها!"... ميخنده و ميگه: "ميدونم استاد، نمرهام رو تلفني از بچهها پرسيدهام... اينو از ته دل گفتم"... با لبخند خداحافظي ميكنه و ميره... خيلي خوشحال ميشم... چشمامو ميبندم...يه نفس عميق ميكشم... احساس ميكنم قطرههاي بارون از روي صورت سُر ميخورند پايين... احساس ميكنم خدا همين نزديكيهاست... راستي!... ميگم چقدر خوبه كه ارتباط دوستانهاي با دانشجوهام دارم... يه بار يكيشون اومد پيشم و گفت ميتونم براتون حرف بزنم؟ گفتم بگو... بعد دو تا چاي ريختم و نشستم و گوش كردم... خوب ميدونم يه پسر توي اين سن و سال چقدر نياز به دو تا گوش شنوا داره و يه نفر كه بتونه بهش راه رو نشون بده... تلاشم رو كردم... خوشحال بود... من هم... بگذريم... توجهم به پشت پنجرهي يكي از اتاقها جلب ميشه... يه گنجشك كوچولو با بالهاي خيس اون گوشه كز كرده... نميدونم چكار ميتونم براش بكنم... ميرم به سمت آبدارخونه كه كمي نون خشك براش بيارم... وقتي برميگردم نيستش... پريده... حيف!... قابل نبودم... اما خُردشون ميكنم و با خودم ميگم شايد برگرده... شايد... ديگه يواش يواش داره دير ميشه... بارون هم كم شده... بايد برم خونه... بانو چشمبهراهه... ولي نميدونم چرا الان هنوز توي اتاقم نشستهام و اينها رو دارم تايپ ميكنم... ديگه خيلي دير شده... بايد بروم... به قول علي ياري: باران زد و كوچهسارها خيس شدند نمنم شد و انتظارها خيس شــــدند ساعت چند است؟- پنجِ بعد از باران! ديـــــــر آمدي و قرارها خيس شدند! پينوشت: ميگم علي ياري همينجا اهوازه ها!... خيلي وقته سراغي ازش نگرفتهام... بايد سري بهش بزنم... |
|
+
چهارشنبه 3 بهمن138614:11 احسان بيگزاده |
|
|
از يك چيز در عالم مطمئنم... اينكه هيچ اتفاقي در عالم ناگهاني نيست... هيچ چيزي... هر اتفاقي كه ميخواد بيفته، اول حسابي پرورده ميشه... وقتي حسابي رسيد و وقت چيدن شد، اونوقت مي افته... چطور ميشه كه حُر رياحي يك لحظه متحول شده باشه؟... اصلاً امكان داره؟... مطمئناً مراحل روحيي را طي كرده... بايد به شايستگي هدايت رسيده باشه... اونوقت اون اتفاق مي افته...
همهي اينها رو گفتم... اما يه رباعي به زبونم اومد كه همهي اين حرفها رو نقض كرد... چيكارش ميشه كرد؟... با خودم كه نميتونم دعوا كنم... من هم مينويسمش... تقديم به مردي كه از مادر آزاده به دنيا آمد، و آزاده رفت... بي نامي و بي نشانيات كُشت مرا آن هيــبت آســمانيات كشـــت مرا گويند جنون تو را به اين راه كـــشاند اي مرد! جنون آنيات كـــشت مرا پينوشت: دلم ميخواست رباعيهايي كه براي حضرت اباالفضل گفته بودم رو دوباره بنويسم... به زودي دوباره ميام و مينويسم... |
|
+
دوشنبه 24 دی138617:51 احسان بيگزاده |
|
|
اول از همه برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ، و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ، و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي. آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد . . . اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني. برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي ، از جمله دوستان بد و ناپايدار . . . برخي نادوست و برخي دوستدار . . . كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد و چون زندگي بدين گونه است ، برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي . . . نه كم و نه زياد . . . درست به اندازه ، تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهند ، كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد . . . تا كه زياده به خود غره نشوي. و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري . . . تا در لحظات سخت ، وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است ، همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد. همچنين برايت آرزومندم صبور باشي ، نه با كساني كه اشتباهات كوچك مي كنند . . . چون اين كار ساده اي است ، بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير مي كنند . . . و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي. اميدوارم اگر جوان هستي ، خيلي به تعجيل رسيده نشوي . . . و اگر رسيده اي ، به جوان نمايي اصرار نورزي ، و اگر پيري تسليم نااميدي نشوي . . . چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است بگذاريم در ما جريان يابد. اميدوارم به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك سهره گوش كني ، وقتي كه آواز سحرگاهيش را سر مي دهد . . . چرا كه به اين طريق ، احساس زيبايي خواهي يافت . . . به رايگان . . . اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني . . . هر چند خرده بوده باشد . . . و با روييدنش همراه شوي ، تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد. به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي . . . و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي: « اين مال من است » ، فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است! و در پايان ، اگر مرد باشي ، آرزومندم زن خوبي داشته باشي . . . و اگر زن باشي شوهر خوبي داشته باشي ، كه اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان ، باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو آغاز كنيد . . . اگر همه اين ها كه گفتم برايت فراهم شد ، ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم . . . "ويكتور هوگو" ------------ این آرزوهای قشنگ رو یه دوست بزرگ برام فرستاد، دوستي براي تمام فصول... كه تمام سالهاي دانشجويي با هم بوديم... كه يكي از پايدارترين دوستان تمام زندگيمه... كه رفاقتش فقط بخاطر خودم بود نه چيز ديگه... كه زبونم رو (زبون يه شاعر ديوونه رو)خوب ميفهميد... "آقاي علي"... لطفاً نخنديد، چون من اينجوري صداش ميكنم... (البته اون هم يه جور خاص منو صدا ميكنه، اگه ميخوايد بدونيد، خودتون ازش بپرسيد، لينكش توي لينك دوستان شاعر هست، عليرضا منجذب!)... الان سالهاست كه من و آقاي علي از هم دوريم... نميدونم چرا يهو دلم براي اون روزهاي خوب تنگ شد... *** اين روزها بانو كمي ازم دلخوره... حق داره... خودش هم ميدونه، كه با همهي وجودم شرمندهي مهربونيهاش هستم... فقط تونستم اينو بگم: من ماربهدوشِ عشق و كينم، چه كنم؟ در چشــــم تو ضــــحّاكترينم، چه كنم گيرم كه از اينـــــجا بروم... با قلــــــبم، اين مار درون آستيــــــنم چــه كــــنم؟
|
|
+
سه شنبه 11 دی138615:5 احسان بيگزاده |
|
|
ديشب شب خوبی بود... حسهاي خيلي خوبي بهم دست داد... بعد از مدتها... سرِ شب خيلي مشغول بودم... سرم توي پروژهها و كاغذهاي پراكندهي اطرافم بود... كلي مقالهي ترجمه نشده و ترجمه شده... بانو يه سر رفت توي حياط... متوجه نشدم كي برگشت... اما... دیدم روبروم ایستاده، منتظره ببینه كِي من نگاهش ميكنم... من هم كه حسابی غرق كارام بودم... سرم رو بلند كردم... دیدم بانو با لبخند زل زده بهم... سادهي ساده... مثل همیشه... با گردنِ كج و نگاه مهربون... توي نگاش برق شادي رو ميشد دید... – بانو... بانوي كوچولوي من!... هيچ وقت نتونستي اونچه توي دلت هست رو ازم مخفی كني... چشمهاي قشنگت همه چيز رو لو ميدن!... اگه خواستی چیزی رو بهم نگي چشماتو ببند، اونوقت شاید...- گفتم بانو توضيح اضافه نده، فقط اين خبر خوبي رو كه چشات پيشاپيش گفتن رو بگو... با لبخند گفت يه كاغذ و خودكار بهم بده... گفتم براي چي؟... گفت من يه چيزي رو اينجا مينويسم، بعد برو توي حياط... اولين جملهاي كه به زبونت اومد رو با اونچه اينجا نوشتهام مقايسه كن... ميبيني كه همونه!... گفتم از كجا معلوم... شايد من دلم خواست يه چيز عجيب غريب بگم؟... گفت باشه اشكال نداره هر چي اولين بار به ذهنت اومد رو بگو... قبول كردم... بانو يه چيزايي رو نوشت... كلي افكار هيجانانگيز به ذهنم خطور كرد... يعني چي ميتونست باشه؟... رفتيم به سمت حياط... در رو كه باز كردم... ... ... واااي... داشت بارون مياومد... بوي خاك بارونخوردهي نمناك... دویدم وسط حیاط... دستامو باز كردم و چند دور، دور خودم چرخيدم و با صدای بلند گفتم: خدا داشت با قطرههاي بارون به نرمي صورتمون رو نوازش ميكرد... چقدر ملايم بود... چقدر لطيف... چقدر آروم... انگار كه بارون همهي بديهاي آدم رو پاك ميكنه و با خودش ميبره... آدم سبك ميشه... مهربونتر ميشه... عاشقتر... توي عالم خودم بودم... ديدم بانو با لبخندي دلنشين و پيروزمندانه كاغذ رو به سمتم گرفته و ميگه بخونش!... با خودم گفتم امكان نداره!... من كه يه شعر خوندم ... اون هم از حميد مصدق... خوندمش... ميتونيد باور نكنيد... اما خدا شاهده كه دقيقاً همين شعر رو كه خوندم نوشته بود، و تازه! زيرش هم نوشته بود: "بوي خاك بارونخوردهي نمناك". گفتم بانو، بانو! باورم نميشه... به خدا جملهي بوي خاك بارونخوردهي نمناك رو هم توي دلم گفتم!... از كجا حدس زدي؟... با چهرهي خندون و بارونزده كه قطرههاي بارون نميذاشتند راحت چشماشو ببينم گفت تو خودت حواست نيست اما هر وقت بعد از مدتها بارون ميبيني ناخودآگاه اين شعر و اين جمله رو ميگي!... با هم كلّي خنديديم... زير بارون... امشب خيلي حالم خوبه... مثل اون روز كه توي حياط دانشگاه زير بارون، انبوه برگهاي زرد و نارنجي و حتی قرمز روي زمين زير پاهام ريخته بودند... خيس و مرطوب... و نسیمی كه با همراهی نمنم بارون و تصویرپردازی شگفتانگيز غروب با اون رنگهاي نارنجی و ارغوانی، صورتم رو نوازش ميكرد... و من كه با نوك كفشهام... بازي ميكردم با اين تابلوي بينظير عالم هستي... نميدونم اون شعر مراد رستمي رو بنويسم كه يه جاش گفته بود " و چتري با خودت بردار من همزاد بارانم"، يا رباعي ايرج زبردست رو كه آخرش گفته بود " باران كه بيايد همه عاشق هستند"... بانو ميگه همون شعري رو بنويس كه يك روز باروني... يك سالِ دور... در كنار هم روي نيمكت... لب كارون برام گفتي... همون كه با عجله دنبال كاغذ ميگشتي ... همون كه روي بليط قطار نوشتيش... كه خيس شده بود و خودكار ياري نميكرد... و تو كه تلاش ميكردي وحي رو مكتوب كني... همون كه فعلش ماضي بود و من نميفهميدم... كه گفتي بعدها... خيلي بعدها ميفهمي... الان ميفهمم... -: بانو... بانوي خوب من!... تكرار كسالت ميآره... اما مينويسمش... ميدونم كساني كه دوستمون دارند از اين تكرارها خسته نميشن... ما كه خسته نميشيم... مگه نه بانو؟... موسيقي و رقص بينظير باران آري مـــن و تو زير حـريـــر باران آن روز چقدر سبــز و رؤيايي بود عاشق شدن من و تو زيـر باران! پينوشت: شعرهايي بر من نازل ميشوند، امشب... نميدانم به قيد قلم زنجيرشان كنم يا نه... |
|
+
پنجشنبه 15 آذر138612:1 احسان بيگزاده |
|
|
بسم الله الرحمن الرحيم
حرفهای ما هنوز ناتمام... ... دستهام دارند ميلرزند... توان و باور نوشتن ندارم... هنوز گيجم... شوكه شدهام... چرا بايد باور كنم؟... لعنت به روزگار... با انگشتهاي لرزان به سختي دكمههاي كيبورد رو فشار ميدم... همين الان شنيدم... ناگهان دير شد... ناگهان " قيصر امينپور" رفت... ديگه چه فايده داره بگم دلم ميخواست دوباره ببينمش... كه بگم چه ايام خوشي باهاش همنشين بوديم... هنوز اونقدري متوجه نيستم كه بنشينم گريه كنم... فقط ميدونم خيلي دير شده... خيلي دير... بايد تا قيامت صبر كنم... "... و قاف حرف آخر عشق است، آنجا كه نام كوچك من آغاز ميشود" سراپا اگر زرد و پژمــــرده ايمولي دل به پاييز نسپرده ايم |
|
+
سه شنبه 8 آبان138613:17 احسان بيگزاده |
|
|
عجب... عجب!... ميگم اين دنيا چقدر كوچيكه... چقدر زود آدمها و مكانها به هم ميرسند... چقدر زود... دارم فكر ميكنم شايد اگه كمي صبر كنيم، كوه هم به كوه برسه... باورم نميشه... از سه هفته پيش كه بعنوان استاد درس كامپيوتر در دانشگاه جندي شاپور اهواز سر كلاس رفتهام، حس عجيبي بهم دست داده... قبلاً فكر ميكردم كه استاد دانشگاه بودن بايد خيلي مهيّج باشه، اونهم توي يه دانشگاه دولتي،... كه دانشجوهاش منظمتر و درسخونتر هستند... البته مهيّج هست... اما يه حس متناقض بهم دست ميده... بنا به دليلي كه خواهم گفت، احساس بچگي ميكنم... اما نميدونم چرا اكثر دانشجوهام فكر ميكنن كه سنم خيلي ازشون بيشتره... مثل اساتيد مسن باهام برخورد ميكنند... درسي كه ارائه ميدم، اصول و مباني رايانه هستش كه دو واحد تئوري و عملي توأماً هست... اما اينها مهم نيست... مهم اينه كه من از سالهاي نه چندان دور، از قضا، از در و ديوار همين كلاس، همين سالن، خاطره دارم...كسي چه ميدونه كه نگاه كردن به در و ديوار اين كلاس منو به چه فضايي ميبره؟... گفتم كه... دنيا خيلي كوچيكه... كي فكرش رو ميكرد... از اين همه جا و مكان توي دنيا، كلاس من رو اينجا گذاشتند، توي سايت اطلاع رساني دانشگاه... يه سايت بزرگ كه تعداد زيادي كامپيوتر همچنين وايتبرد، ديتاپروژكتور و ديگر لوازم تدريس توش هست... اما كسي چه ميدونه كه من و بانو از اين كلاس چه خاطرهاي داريم... ها؟... ياد اون روزهاي قشنگ و اهورايي اهواز به خير... اولين تجربهي اينترنتي من، اولين صفحهاي كه از اينترنت ديدم، توي همين كلاس بود... همينجا... آره... توي همين كلاس، ايميلم، تنها ايميلم رو ايجاد كردم، ده سال پيش توي همين مكان، ehsan_sahel@yahoo.com رو ايجاد كردم... شايد خندهدار باشه... كه بجز اين ايميل حاضر نشدم ايميل ديگهاي داشته باشم... ايميلي كه بانو هم پسوردش رو داره... بعدها بانو هميشه مياومد توي اين سايت و از اينجا براي من ايميل ميفرستاد... همهي اون ايميلها رو دارم... كه يادم نره... كه يادمون نره... كه بدونيم چقدر عاشق بوديم... كه بدونيم چقدر دلمون براي هم ميتپيد... يه بار شب از دانشگاه اهواز بهم زنگ زدند و گفتند كه يه شب شعر برگزار ميشه و ازم دعوت كردند كه به عنوان شاعر ميهمان برم... من هم بدون اينكه به بانو بگم راه افتادم سمت اهواز... خيلي هيجان انگيز بود... ميدونستم كه صبحها بانو مياد سايت و برام ايميل ميفرسته... تا صبح توي قطار نخوابيدم... يه اضطراب دلپذير داشتم... هزار تا برنامه چيدم كه چطوري يهو غافلگيرش كنم... رسيدم اهواز... اون احساس هنوزم كه هنوزه وقتي وارد اهواز ميشم ناخودآگاه بهم رو ميآره... نميتونيد تصور كنيد چقدر اشتياق داشتم خودم رو به دانشگاه، به سايت برسونم... هر طوري بود خودم رو به سايت رسوندم... آروم... آروم... از پشت شيشه... سرك كشيدم... كامپيوترها رو ديد زدم... بانوي كوچولوي من هنوز نيومده بود!... سريع رفتم تو و پشت يكي از كامپيوترها نشستم... يه چشمم به مانيتور بود و ايميلي كه براي بانو مينوشتم و يه چشمم به در ورودي سايت... قلبم به شدّت ميزد... ذهنم ياري نميكرد كه توي ايميل چي براش بنويسم كه هيجانش بيشتر باشه... چند بار متن ايميل رو عوض كردم... توي همين گيرودار بودم كه يهو... بانو... بيخيال بيخيال... مثل هر روز وارد سايت شد... يه لحظه گذشت... دير به خودم جنبيدم... چشمش افتاد به چشمام... خزيدم پشت مانيتور... از يه گوشه نگاه كردم... ديدم با چشماي قشنگش... بهت زده، خيره شده بهم... تكون نميخورد... بلند شدم... خنديدم... نميدونم چرا... دو قطره درشت اشك از دو طرف گونههاش سرازير شد... به سمت بيرون دويد... رفتم دنبالش... يادش به خير... اون روز فيالبداهه اين رباعي رو سرودم: از راه رسيـــــــدهام، غبـــــارآلودم هرچند كه خستهام ولي خشنودم يك لحـظه نگاه كـــردي و پلك زدي من منتـــــــظر چراغ سبزت بودم! اون شب قبل از شب شعر، بانو تأكيد كرد كه شعر "مريم" رو نخونم... دلهره داشت... حق داشت... وقتي رفتم پشت تريبون... چند تا رباعي خوندم... حضار خيلي تشويق كردند... مجري ازم خواست كه شعر كارت پستال رو به درخواست حضار بخونم... من هم خوندم... خيليها ازم خواسته بودن كه بخونمش... قبل از اينكه بيام پايين... يهو زد به سرم... پشت تريبون گفتم يه رباعي ديگه دارم كه نميدونم بايد بخونم يا نه... مجري با اشتياق تأكيد كرد كه بخونم... توي جمعّيت مستقيم به بانو خيره شدم... با دستاش چشماشو بست... خيلي دلم ميخواست بگم تقديم به همسرم... نميشد... بالاخره شعر مريم رو خوندم... جمعيت سعي ميكردند امتداد مسير نگاهم رو پيدا كنند كه به كي ختم ميشه... يادش به خير... بگذريم... بعدها توي دانشگاه گرگان، دانشگاه شيراز، دانشگاه شهيد بهشتي و دانشگاه ايلام توي شب شعرها خوندمش... اما حيف... بدون حضور بانو... هيچوقت نشد كه در حضورش بهش تقديمش كنم... امروز رفتم توي سايت، جايي كه الان كلاس درس منه... بچهها به احترام از جا بلند شدند... رفتم به سمت وايتبرد... درس رو شروع كردم... وسط درس بودم...:" RAM مخفف Random Access Memory"... ايستاده بودم يه لحظه چشمم به در ورودي افتاد... بهش خيره شدم... يهو قلبم شروع به تپيدن كرد... نميدونم چرا انگار دوباره توي همون موقعيّت قرار گرفتم... نميدونم چرا بياختيار منتظر ورود بانو شدم... تمام وجودم ملتهب شده بود... انگار دوباره بچّه شده بودم... ميخواستم بشينم پشت يه كامپيوتر كه نبينه منو... صورتم از هيجان سرخ شده بود... خيلي طول كشيد... : اوهوم!... به خودم اومدم... يكي از بچهها با اوهوم بلندش منو به خودم آورد... همه خنديدند... خنديدم... گفتم بچهها اين كلاس براي من جاي مقدّسيه... همين! |
|
+
سه شنبه 24 مهر138615:32 احسان بيگزاده |
|
|
پنجشنبه، برهان برگشت... ميشناسيدش كه؟ برادر كوچكترم رو ميگم هموني كه توي دنياي نت به عموقاسم معروفه... آره برگشت... از خانهي خدا... از حج... همزمان با ورودش هم مراسم عروسيش بود... چه خوب... خيلي خوب بود... دارم به برادريمون فكر ميكنم... ميگم برادر خيلي خوبيه اين برهان... خيلي خوب... با اينكه از من كوچيكتره ولي ستون زندگيمه.... با همهي وجودم دوستش دارم... بچه كه بوديم بخاطر اينكه هميشه از من سرتر بود بهش حسوديم ميشد... توي همهي موارد... بخصوص درس... درسته من هميشه شاگرد اول بودم، اما تا جايي كه يادمه با اينكه دوسال و نيم از من كوچكتره هميشه درسهاي رياضي منو همپاي من بلد بود و با هم حل ميكرديم... يادمه معلمهاش هر وقت مسئلهاي رو بلد نبودند از اون ميپرسيدند...بعدها به همين خاطر دوستش داشتم، كه باعث سربلنديم بود هميشه... شاگرد اول کلاس و منطقه و استان و سوم کشوری... در تمام دورانهاي زندگيش تا همين الان كه داره توي دانشگاه صنعتي شريف، دكتراي رباتيك ميخونه هنوز كسي بین همکلاسی هاش نتونسته ازش جلو بزنه... هميشه شاگرد اول... از دانشگاه ميشيگان امريكا براش دعوتنامه اومد كه بره اونجا دكترا بخونه... آمادهي رفتن شد... همه چيز آماده بود... اما درست لحظات آخر... درست لحظهي آخر... بنابه دلايلي، منصرف شد... همينجا موند... برهان خيلي بزرگه... برهان رو دوست دارم، بخاطر بعضي چيزا... وارد سال چهارم دبيرستان كه ميشدم بخاطر سطح علمی پایین معلمهام به پدرم فشار آوردم كه براي سال كنكور برم يه شهر ديگه توي يه استان ديگه... شهري كه مركز استان بود و سطح علميشون بالاتر بود... بابا حرفي نداشت... ولي نگرانم بود كه تنها برم يه شهر غريب... برهان اون موقع دبيرستان نمونه دولتي اهواز شاگرد اول بود، اما بخاطر اينكه من تنها نباشم اونجا رو بيخيال شد و گفت داداش نگران نباش، هر جا بري ميام باهات... اومد باهام... به یه استان دیگه... خيلي ازخودگذشتگي كرد... رفتيم و خوابگاهي شديم... توي يه شهر غريب... اما اولش يه چند وقتي خوابگاه رديف نشد و ما مجبور شديم بريم خونهي يكي از اقوام... اونچه ميخوام بنويسم مربوط به اون روزهاست... . . . حتي اگه بخوام نميتونم فراموش كنم... خونهي مردم... حس غربت... يك گوشه چمباتمه زدن... بي سر و صدا ... زياد غذا نميخورديم، كه يه وقت نگن پرخوريم... گاهي بدخلقي ميديديم...يه مورد يادمه برهان ميخواست صداي تلويزيون رو تنظيم كنه بهش تشر زدند كه دفعهي ديگه به تلويزيون دست نزن... آخ... چي از دستم بر مياومد براي برهان... بخاطر من آواره شده بود، حالا اينجوري... اونوقتها عابر بانك نبود، بابا بهشون سپرده بود كه هر وقت پول كم داشتيم بهمون بدن... اونها هم تعارف ميكردن... اما من نميتونستم ازشون پول بگيرم... به جايي رسيديم كه پولمون خيلي كم شده بود... نميدونستم چكار بايد بكنم... كم خرج ميكرديم... يه روز لبهي كفشم باز شد و دو تا از انگشتاي پام زدند بيرون... خيلي خجالت ميكشيدم... اما براي اينكه برهان احساس ناراحتي نكنه، زدم به رگ بيخيالي و خنده كنان راه ميرفتم، اما تو چشاش لرزشي رو احساس ميكردم كه عليرغم اينكه هيچي نميگفت اما دلم رو ميلرزوند... نگران داداشش بود كه از ديگران خجالت نكشه... اينو با همهي وجودم احساس ميكردم، وارد خونهشون كه شديم كفشها رو يه گوشه قايم كردم كه نفهمن... پول نداشتيم كه كفش بخريم... از قضا همون روز گفتن امروز براي تفريح با هم ميريم بيرون شهر... نميدونستيم چكار بايد بكنيم... يهو توي چشماي برهان برقي زد و با خوشحالي زيادي گفت: من كفشاتو درست ميكنم كه كسي نفهمه... توي خونهشون يه درفش بود، هموني كه باهاش كفشها رو ميدوزن... هموني كه نوكش شبيه قلاب ماهيگيريه كه نخ رو از اون طرف با خودش بكشه... رفت و از اين نخهاي مخصوص كفاشي خريد و با خوشحالي مشغول تعمير كفشها شد... من هم با علاقه تماشا ميكردم... خوبِ خوب يادمه... درفش رو از بيرون با فشار زياد وارد كفهي كفش ميكرد و از داخل نخ رو بهش قلاب ميكرد و با بيرون كشيدن درفش نخ رو هم بيرون ميآورد... يهو ديدم برهان آروم وايستاده... دست چپش توي كفش و دست راستش هم درفش... اما حركتي نميكرد... سعي كرد بخنده... آخ ... كوچولو... يه قطره اشك از گوشهي چشمش سرازير شد... نتونست پنهونش كنه... درفش فرورفته بود توي گوشت دست چپش و چون قلاب مانند بود، گير كرده بود و درنمياومد... هر كاري ميكردم بيشتر دردش مياومد و بيشتر خون مياومد... گاهي ميخنديد اما درد امانش رو ميبريد... دستش هم كه توي كفش مونده بود... آخرش با فشار خودش و در حالي كه قسمتي از گوشت دستش دراومد، درش آورد... خون بود و خون... سعي ميكرد بخنده... گريهم گرفت... رفتم براش چسب زخم و اين چيزا بخرم... تا برگشتم ، ديدم دستش رو با پارچهاي بسته و كار تعمير رو تموم كرده... اون روز رفتيم گردش... تلخترين تفريح زندگيم... بگذريم... الان برگشتهام اهواز... پشت ميزم نشستهام... منتظر يه نفر، كي؟... جالبه... همون فاميل... هموني كه يه ماه خونهشون بوديم... الان ديگه شرايط فرق كرده... الان ديگه با ما دوسته... برهان ديگه يه بچه نيست، من هم... الان ديگه بهش ميگن دكتر برهان... استاد دانشگاه، مايهي افتخار همهشون... همهمون... يه ساعت پيش زنگ زد گفت ميام دانشگاه پيشت، باهات كار دارم... نميدونم چرا از وقتي زنگ زده اين خاطرات اينجوري بهم همجوم آوردن... تا دقايقي ديگه ميرسه... نميخوام اين مطالب رو روي مانيتور ببينه... بنابراين تمومش ميكنم، با يه شعر... از دكتر برهان بيگزاده: امسال عيدها به که تحـــــويل می شوند
پينوشت۱: بخاطر بيت سوم و چهارم خيلي سر به سرش گذاشتم، گفتم لابد قابيل منم ديگه!... بندهي خدا هزار آيه و قرآن ميآورد كه نه بابا منظوري در كار نبوده...!! ...
|
|
+
یکشنبه 1 مهر13869:28 احسان بيگزاده |
|
|
... من اهواز رو دوست دارم... با همهي عاشقانههاش... با همهي سختيهاش... با اين گرماي طاقتفرساش... اما من دوستش دارم... نميدونم چرا... ولي خيلي صميميه... دلنشينه... بهخصوص لب كارون... كه وقت دلتنگيها، مهربونه و آروم... هر چند، به سختي گرماي اين ماه رو از سر عبور دادم... تا، كسي نبينه نميتونه تصور بكنه... به قول شاعر: احساسِ سوختن، به تماشا نمیشود با من بسوز تا که بدانی چه میکشم وقتي كه ساعت 2 بعد از ظهر ميخوام از محل كار برگردم خونه، اگه خوب نگاه كنم، رد لاستيك ماشينها رو روي آسفالتی که از حرارت آفتاب نرم شده، ميتونم ببينم... يكبار هم كه حدود يك ساعت مجبور بودم مسيري رو پياده بيام، وقتي رسيدم خونه، ديدم كه مقداري از پاشنهي كفشم ذوب شده بود... امّا... من دوستش دارم... عاشقانهترین جای دنیا... بگذريم... ايام دانشجويي خاطرات روزانهم رو توي يه سررسيد مينوشتم... همه چيز با جزئيات... امروز يكي از دوستان قديمي زنگ زد... مراسم عقد دعوت شديم... بعضي خاطرات برام زنده شدند... همين باعث شد برم سري به اون سررسيدها بزنم... امروز اشك توي چشام حلقه زد... امروز دوباره حالم گرفته شد...*... سالها پيش بود، ايام دانشجويي... يه دوست داشتم... خيلي مرد بود... روح بزرگي داشت... گاهي مياومد پيشم و اگه تنها بوديم برام درد دل ميكرد... من هم... همهجوره روي دوستيش حساب ميكردم... يادش به خير... يه بار بهم گفت كه يه دختر از همكلاسيهاش رو دوست داره... باورم نميشد!...خيلي خوشحال شدم... از صميم قلب... البته آدم محكمي بود، حرف از زير زبونش درنمياومد... اما براي من گفت... برام سخت بود كه ببينم پشت اون شخصيت محكم، يه دل كوچولو، يه دل عاشق هست... روزها ميگذشتند... يه شب اومد پيشم و گفت فردا ميخوام برم جلو و بهش بگم ... تا نيمههاي شب تا نزديك صبح برنامه چيديم... نميدونست چي بايد بگه... كلي راههاي مختلف رو بررسي كرديم، كه چي بايد بگه... فرداي اون روز بيصبرانه منتظرش بودم كه بياد بگه چكار كرده... نيومد... رفتم اتاقشون... نيومده بود... تا آخر شب چند بار ديگه سر زدم... نيومد... فرداش اونقدر گشتم تا پیداش کردم... گفتم چكار كردي؟... گفت: چي رو؟... گفتم: دختره رو ديگه!... گفت: فراموشش كن!... – يعني چي؟ مگه باهاش صحبت نكردي؟... گفت: صحبت كردم، اما حرفه |