![]() |
![]() |
|
| شاعر نيَم و شعر ندانم كه چه باشد..........................من مرثيهخوان دل ديوانهي خويشم |
|
سلام به شما... كه دوستان خوبي هستيد براي من و بانو... كه وقتي سختيها به آدم فشار ميآرن، وقتي دلهرهها بر زندگي سايه مياندازن... به يادمون ميآريد كه امروز سالگرد عقد من و بانو هست... خيلي خيلي ممنونم از اينهمه بزرگواري و دوستي شما... كه اينقدر به ياد ما هستيد... اين باعث قوت قلب ماست... گفتنش سخته... اما شايد بايد بگم... كه بانو چندين روزه دم در اتاق ICU با اشكهايي كه توي چشماش ميلرزند و با پاهايي كه بيرمق از چند شبانه روز بيخوابي به دنبال كارها ميدوند ... نگران حال پدرشونه... و من كه... ... و البته الان بايد تنهاش بذارم و براي امتحاناتم برم تهران... تنها ميتونم ازتون بخوام كه دعا كنيد... خواهش بكنم كه راستي راستي دست به دعا برداريد... كه خيلي شرايط سختيه... دعا كنيد كه
"الدعاء يردّ القضاء و لو ابرم ابراماً"... دعا كنيد كه "دعاي گوشهنشينان بلا بگرداند..." بحول الله... يا حق! ------------------------------------------------ خدای مهربون همهی کسانی رو که مهربون بودند و الان در بینمون نیستند، اما یاد مهربونی شون در میان ما ساری و جاری ست رو در کنار محبت خودش نگهداره... آمین... |
|
+
یکشنبه 21 بهمن138615:17 احسان بيگزاده |
|
|
ويرايش جديد! :
ديشب از اون شبها بود!... خيلي خيلي خوش گذشت!... خيلي هيجان انگيزه كه توي كوپهي قطار نشسته باشي و مشغول... بعد شميم يك صداي آشنا تو رو بكشه دنبال خودش... سرت رو از كوپه بياري بيرون و بعد ببيني كه يه دوست، يه دوست خيلي قديمي و اهل دل دم در دو كوپه اونورتر مشغول صحبته... كه با ديدنش خوشحال بشي و با هيجان بري به سمتش ... كه از ديدنت چشماش گرد بشه و با همهي وجودش تو رو گرم گرم در آغوش بگيره... آره ديشب از اون شبها بود... چقدر شعر خونديم... چقدر از قيصر ياد كرديم... چقدر از روزهاي گذشته... از خاطراتي كه در بايگاني ذهن خاك ميخوردند، ياد كرديم... ديشب كلي زندگي كردم... با خاطرات گذشته... بگذريم... ديشب از يكي از دوستان مشتركمون ياد كرديم... از سيدعلي انجو... از دكتر سيد علي انجو... هر چند براي من همون "سيد" هست... بايد بشناسيدش... لينكش همينجا هست... بهش زنگ زديم و شبمون خوشتر شد... دوستم توي قم پياده شدند... براي نماز صبح كه پا شدم ديدم سيد برام يه پيام فرستاده با اين مضمون: خواستم از دوستان سراغ بگيرم سنگك گرم و كباب اگر بگذارد! ساعتش رو نگاه كردم ديدم ديشب فرستاده و من الان ديدهام... فيالبداهه مناسب با ديشب براش جواب نوشتم: ما همه اينجا درون كوپه نشسته محفل گرميست،خواب اگر بگذارد! رفتم كه وضو بگيرم توي راه يه بيت ديگه في البداهه اومد و دوباره براش نوشتم: موقع خواب آمد و دراز كشيديم تَق تَق ريل خراب اگر بگذارد!! هوا به شدت سرد يود و همه جا از برف سفيد پوش بود!... خيلي صفا داشت!...وارد وضوخونه شدم ديدم شير آب يخ زده و بايد برگرديم از توي قطار وضو بگيريم... در همين حين ديدم برام پيام اومد!... سيد بود!... بيدار بود اون موقع سحر... بلافاصله با ديدن جواب من، يه بيت فرستاده بود: چشم من از خواب بامداد شود پر سينهكش آفتاب اگر بگذارد! ديدم حالا كه سيد اين موقع صبح سر شوق اومده، براش نوشتم: صورت خود را به آب عشق بشوييم يخ زدنِ شير آب اگر بگذارد!! به خودم اومدم ديدم اكثرا نمازشون رو خوندهاند و دارند سوار ميشن... هولهولكي نماز رو خوندم... آخه سوت حركت قطار كشيده شد و مرتب صدا ميزدند كه بايد سوار بشيم... كلي اضطراب بهمون وارد شد... توي اين وضع آشفته بايد با سيد كه كنار بخاري گرم لَم داده بود و از سر خوشي شعر مينوشت مشاعره ميكردم!... براش نوشتم: قصد نماز سحر چه نيّت خوبيست، سوت قطار، اضطراب، اگر بگذارد!! سيد هم نامردي نكرد و بلافاصله نوشت: توبه نمودم ز مي پرستي چنديست، جرعهي اشعار ناب اگر بگذارد!! خواب از سرم پريده بود... براش نوشتم: شعر مي و ساغر و مطرب بسرايم زشتي و قبح شراب اگر بگذارد! ديگه از اونجا به بعد موبايل آنتن نميداد و سيد هم كه براي طبابت به بيمارستان ميرفت،بنابراين المشاعراتمون به پايان رسيد!... بعدش خودم بيت اولش رو مرتب كردم و يه بيت ديگه گذاشتم تنگش... خودمونيم... اين سيد هم شاعر قَدَريه ها!... *** ويرايش جديد اين پست! : امروز شنبه است و از وقتي كه اين ماجرا بين من و سيد رد و بدل شد سه روز ميگذره... ديشب "عمو قاسم" توي اتوبوس بود در مسير ايلام به تهران... بيخوابي به سرش زده بود و هر از گاهي به پيامكي (!) خواب آشفتهي ما رو آشفتهتر ميكرد... هوس كرده بود در اين المشاعرات با ما دو تا سهيم بشه... طي چند پيامك برام فرستادشون... الحق همهشون عرفاني، شاعرانه و وزين بودند... من هم با همين رنگ در ادامهي غزل مينويسمشون... بنابراين، اين يك غزل مشترك است از "من و سيد علي انجو و برهان" تقديم يه شما: محو توام، التهاب اگـــر بــگذارد رهرو عشقم، سراب اگر بگذارد خواستم از دوستان سراغ بگيرم سنگك داغ و كباب اگر بگذارد! ما همه اينجا درون كوپه نشسته محفل گرميست،خواب اگر بگذارد!
موقع خواب آمد و دراز كشيديم تَق تَق ريل خراب اگر بگذارد!!
چشم من از خواب بامداد شود پر سينهكش آفتاب اگر بگذارد! صورت خود را به آب عشق بشوييم يخ زدنِ شير آب اگر بگذارد!!
قصد نماز سحر چه نيّت خوبيست، سوت قطار، اضطراب، اگر بگذارد!! توبه نمودم ز مي پرستي چنديست، جرعهي اشعار ناب اگر بگذارد!! شعر مي و ساغر و مطرب بسرايم زشتي و قبح شراب اگر بگذارد!
وقت فرار از كلاس و مدرسه آمد! بند حضور و غياب اگر بگذارد!
كفتر دلتنگم و هواي تو دارم تيزي چنگ عقاب اگر بگذارد
مدرسه يعني خوشي و سادگي و عشق شيمي و جبر و حساب اگر بگذارد!
ميشنوي نالهي اناالحق ما را وحشتِ دار و طناب اگر بگذارد
آينه هم ترسناك بود برايم اينهمه رنگ و نقاب اگر بگذارد
بايد از اين فرش دون به عرش گذر كرد جسم و تنم -اين حجاب- اگر بگذارد
بوي بهشت برين ميآيد از انفس رايحهي منجلاب اگر بگذارد!
يا حق!
|
|
+
چهارشنبه 10 بهمن138617:23 احسان بيگزاده |
|
|
از پشت پنجرهي مهگرفتهي اتاقم بيرون رو نگاه ميكنم... بارون ميآد... چند تا درخت خيلي قشنگ... نخل و نارنج كنار هم... چقدر دلنشينه... شاداب شاداب... قطره هاي بارون از لابهلاي برگهاشون سرازير ميشه... با آدم حرف ميزنن... بهبه... چه هوايي!...حيف نيست، كه مردم از بارون فرار ميكنن؟... اگه اين دانشجوها بذارندم ميرم صفايي بكنم... آخه من نميدونم... اينهمه توي نمره دادن بهشون ارفاق كردهام... بالاخره پا ميشم... از در دانشكده ميام بيرون... دستهام رو ميذارم تو جيبم و سوتزنان راه ميافتم... بيخيالِ تعجب دانشجوها... تعجب ميكنند كه استادشون اينجوري داره زير بارون راه ميره... يكيشون از راه ميرسه: "سلام استاد!"...":- سلام!
بـا آمــدنــت بــــوي بـــــهاران آمـــــــد همراه تو عـــطر كــوهــــسـاران آمـد آن لحظه كه رفتي آسمان ابري شد رفتــــي و بــه دنبـــــال تو باران آمـد چه هواي لطيفي... ميگم تقصر من چيه؟ خب بوي خاك بارونخوردهي نمناك مياد... نميتونم نگم كه!... ميرم به سمت نخلِ كوچولويي كه روبروي پنجرهي اتاقمه... با خودم ميگم اين بيچاره از ديدن اين قطرههاي آب كه روي برگهاش ميريزن و نازش ميكنن تعجب ميكنه... بايد براش توضيح بدم كه اين اسمش بارونه... توي افكار خودم هستم كه يه دانشجو، چتر به دست، بهم نزديك ميشه: "سلام آقاي دكتر، اين چتر رو بگيريد كه خيس نشيد"...":سلام!... من هنوز دكتر نشدهام:) ... از بابت چتر هم ممنون... اينجوري بيشتر دوست دارم، "...":دعا ميكنم دكترا قبول بشيد، انشاءالله!"... با خنده بهش ميگم:" ممنونم،اما نمرهات رو وارد كردهام ها!"... ميخنده و ميگه: "ميدونم استاد، نمرهام رو تلفني از بچهها پرسيدهام... اينو از ته دل گفتم"... با لبخند خداحافظي ميكنه و ميره... خيلي خوشحال ميشم... چشمامو ميبندم...يه نفس عميق ميكشم... احساس ميكنم قطرههاي بارون از روي صورت سُر ميخورند پايين... احساس ميكنم خدا همين نزديكيهاست... راستي!... ميگم چقدر خوبه كه ارتباط دوستانهاي با دانشجوهام دارم... يه بار يكيشون اومد پيشم و گفت ميتونم براتون حرف بزنم؟ گفتم بگو... بعد دو تا چاي ريختم و نشستم و گوش كردم... خوب ميدونم يه پسر توي اين سن و سال چقدر نياز به دو تا گوش شنوا داره و يه نفر كه بتونه بهش راه رو نشون بده... تلاشم رو كردم... خوشحال بود... من هم... بگذريم... توجهم به پشت پنجرهي يكي از اتاقها جلب ميشه... يه گنجشك كوچولو با بالهاي خيس اون گوشه كز كرده... نميدونم چكار ميتونم براش بكنم... ميرم به سمت آبدارخونه كه كمي نون خشك براش بيارم... وقتي برميگردم نيستش... پريده... حيف!... قابل نبودم... اما خُردشون ميكنم و با خودم ميگم شايد برگرده... شايد... ديگه يواش يواش داره دير ميشه... بارون هم كم شده... بايد برم خونه... بانو چشمبهراهه... ولي نميدونم چرا الان هنوز توي اتاقم نشستهام و اينها رو دارم تايپ ميكنم... ديگه خيلي دير شده... بايد بروم... به قول علي ياري: باران زد و كوچهسارها خيس شدند نمنم شد و انتظارها خيس شــــدند ساعت چند است؟- پنجِ بعد از باران! ديـــــــر آمدي و قرارها خيس شدند! پينوشت: ميگم علي ياري همينجا اهوازه ها!... خيلي وقته سراغي ازش نگرفتهام... بايد سري بهش بزنم... |
|
+
چهارشنبه 3 بهمن138614:11 احسان بيگزاده |
|
|
از يك چيز در عالم مطمئنم... اينكه هيچ اتفاقي در عالم ناگهاني نيست... هيچ چيزي... هر اتفاقي كه ميخواد بيفته، اول حسابي پرورده ميشه... وقتي حسابي رسيد و وقت چيدن شد، اونوقت مي افته... چطور ميشه كه حُر رياحي يك لحظه متحول شده باشه؟... اصلاً امكان داره؟... مطمئناً مراحل روحيي را طي كرده... بايد به شايستگي هدايت رسيده باشه... اونوقت اون اتفاق مي افته...
همهي اينها رو گفتم... اما يه رباعي به زبونم اومد كه همهي اين حرفها رو نقض كرد... چيكارش ميشه كرد؟... با خودم كه نميتونم دعوا كنم... من هم مينويسمش... تقديم به مردي كه از مادر آزاده به دنيا آمد، و آزاده رفت... بي نامي و بي نشانيات كُشت مرا آن هيــبت آســمانيات كشـــت مرا گويند جنون تو را به اين راه كـــشاند اي مرد! جنون آنيات كـــشت مرا پينوشت: دلم ميخواست رباعيهايي كه براي حضرت اباالفضل گفته بودم رو دوباره بنويسم... به زودي دوباره ميام و مينويسم... |
|
+
دوشنبه 24 دی138617:51 احسان بيگزاده |
|
|
اول از همه برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ، و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ، و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي. آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد . . . اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني. برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي ، از جمله دوستان بد و ناپايدار . . . برخي نادوست و برخي دوستدار . . . كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد و چون زندگي بدين گونه است ، برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي . . . نه كم و نه زياد . . . درست به اندازه ، تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهند ، كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد . . . تا كه زياده به خود غره نشوي. و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري . . . تا در لحظات سخت ، وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است ، همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد. همچنين برايت آرزومندم صبور باشي ، نه با كساني كه اشتباهات كوچك مي كنند . . . چون اين كار ساده اي است ، بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير مي كنند . . . و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي. اميدوارم اگر جوان هستي ، خيلي به تعجيل رسيده نشوي . . . و اگر رسيده اي ، به جوان نمايي اصرار نورزي ، و اگر پيري تسليم نااميدي نشوي . . . چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است بگذاريم در ما جريان يابد. اميدوارم به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك سهره گوش كني ، وقتي كه آواز سحرگاهيش را سر مي دهد . . . چرا كه به اين طريق ، احساس زيبايي خواهي يافت . . . به رايگان . . . اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني . . . هر چند خرده بوده باشد . . . و با روييدنش همراه شوي ، تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد. به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي . . . و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي: « اين مال من است » ، فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است! و در پايان ، اگر مرد باشي ، آرزومندم زن خوبي داشته باشي . . . و اگر زن باشي شوهر خوبي داشته باشي ، كه اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان ، باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو آغاز كنيد . . . اگر همه اين ها كه گفتم برايت فراهم شد ، ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم . . . "ويكتور هوگو" ------------ این آرزوهای قشنگ رو یه دوست بزرگ برام فرستاد، دوستي براي تمام فصول... كه تمام سالهاي دانشجويي با هم بوديم... كه يكي از پايدارترين دوستان تمام زندگيمه... كه رفاقتش فقط بخاطر خودم بود نه چيز ديگه... كه زبونم رو (زبون يه شاعر ديوونه رو)خوب ميفهميد... "آقاي علي"... لطفاً نخنديد، چون من اينجوري صداش ميكنم... (البته اون هم يه جور خاص منو صدا ميكنه، اگه ميخوايد بدونيد، خودتون ازش بپرسيد، لينكش توي لينك دوستان شاعر هست، عليرضا منجذب!)... الان سالهاست كه من و آقاي علي از هم دوريم... نميدونم چرا يهو دلم براي اون روزهاي خوب تنگ شد... *** اين روزها بانو كمي ازم دلخوره... حق داره... خودش هم ميدونه، كه با همهي وجودم شرمندهي مهربونيهاش هستم... فقط تونستم اينو بگم: من ماربهدوشِ عشق و كينم، چه كنم؟ در چشــــم تو ضــــحّاكترينم، چه كنم گيرم كه از اينـــــجا بروم... با قلــــــبم، اين مار درون آستيــــــنم چــه كــــنم؟
|
|
+
سه شنبه 11 دی138615:5 احسان بيگزاده |
|
|
ديشب شب خوبی بود... حسهاي خيلي خوبي بهم دست داد... بعد از مدتها... سرِ شب خيلي مشغول بودم... سرم توي پروژهها و كاغذهاي پراكندهي اطرافم بود... كلي مقالهي ترجمه نشده و ترجمه شده... بانو يه سر رفت توي حياط... متوجه نشدم كي برگشت... اما... دیدم روبروم ایستاده، منتظره ببینه كِي من نگاهش ميكنم... من هم كه حسابی غرق كارام بودم... سرم رو بلند كردم... دیدم بانو با لبخند زل زده بهم... سادهي ساده... مثل همیشه... با گردنِ كج و نگاه مهربون... توي نگاش برق شادي رو ميشد دید... – بانو... بانوي كوچولوي من!... هيچ وقت نتونستي اونچه توي دلت هست رو ازم مخفی كني... چشمهاي قشنگت همه چيز رو لو ميدن!... اگه خواستی چیزی رو بهم نگي چشماتو ببند، اونوقت شاید...- گفتم بانو توضيح اضافه نده، فقط اين خبر خوبي رو كه چشات پيشاپيش گفتن رو بگو... با لبخند گفت يه كاغذ و خودكار بهم بده... گفتم براي چي؟... گفت من يه چيزي رو اينجا مينويسم، بعد برو توي حياط... اولين جملهاي كه به زبونت اومد رو با اونچه اينجا نوشتهام مقايسه كن... ميبيني كه همونه!... گفتم از كجا معلوم... شايد من دلم خواست يه چيز عجيب غريب بگم؟... گفت باشه اشكال نداره هر چي اولين بار به ذهنت اومد رو بگو... قبول كردم... بانو يه چيزايي رو نوشت... كلي افكار هيجانانگيز به ذهنم خطور كرد... يعني چي ميتونست باشه؟... رفتيم به سمت حياط... در رو كه باز كردم... ... ... واااي... داشت بارون مياومد... بوي خاك بارونخوردهي نمناك... دویدم وسط حیاط... دستامو باز كردم و چند دور، دور خودم چرخيدم و با صدای بلند گفتم: خدا داشت با قطرههاي بارون به نرمي صورتمون رو نوازش ميكرد... چقدر ملايم بود... چقدر لطيف... چقدر آروم... انگار كه بارون همهي بديهاي آدم رو پاك ميكنه و با خودش ميبره... آدم سبك ميشه... مهربونتر ميشه... عاشقتر... توي عالم خودم بودم... ديدم بانو با لبخندي دلنشين و پيروزمندانه كاغذ رو به سمتم گرفته و ميگه بخونش!... با خودم گفتم امكان نداره!... من كه يه شعر خوندم ... اون هم از حميد مصدق... خوندمش... ميتونيد باور نكنيد... اما خدا شاهده كه دقيقاً همين شعر رو كه خوندم نوشته بود، و تازه! زيرش هم نوشته بود: "بوي خاك بارونخوردهي نمناك". گفتم بانو، بانو! باورم نميشه... به خدا جملهي بوي خاك بارونخوردهي نمناك رو هم توي دلم گفتم!... از كجا حدس زدي؟... با چهرهي خندون و بارونزده كه قطرههاي بارون نميذاشتند راحت چشماشو ببينم گفت تو خودت حواست نيست اما هر وقت بعد از مدتها بارون ميبيني ناخودآگاه اين شعر و اين جمله رو ميگي!... با هم كلّي خنديديم... زير بارون... امشب خيلي حالم خوبه... مثل اون روز كه توي حياط دانشگاه زير بارون، انبوه برگهاي زرد و نارنجي و حتی قرمز روي زمين زير پاهام ريخته بودند... خيس و مرطوب... و نسیمی كه با همراهی نمنم بارون و تصویرپردازی شگفتانگيز غروب با اون رنگهاي نارنجی و ارغوانی، صورتم رو نوازش ميكرد... و من كه با نوك كفشهام... بازي ميكردم با اين تابلوي بينظير عالم هستي... نميدونم اون شعر مراد رستمي رو بنويسم كه يه جاش گفته بود " و چتري با خودت بردار من همزاد بارانم"، يا رباعي ايرج زبردست رو كه آخرش گفته بود " باران كه بيايد همه عاشق هستند"... بانو ميگه همون شعري رو بنويس كه يك روز باروني... يك سالِ دور... در كنار هم روي نيمكت... لب كارون برام گفتي... همون كه با عجله دنبال كاغذ ميگشتي ... همون كه روي بليط قطار نوشتيش... كه خيس شده بود و خودكار ياري نميكرد... و تو كه تلاش ميكردي وحي رو مكتوب كني... همون كه فعلش ماضي بود و من نميفهميدم... كه گفتي بعدها... خيلي بعدها ميفهمي... الان ميفهمم... -: بانو... بانوي خوب من!... تكرار كسالت ميآره... اما مينويسمش... ميدونم كساني كه دوستمون دارند از اين تكرارها خسته نميشن... ما كه خسته نميشيم... مگه نه بانو؟... موسيقي و رقص بينظير باران آري مـــن و تو زير حـريـــر باران آن روز چقدر سبــز و رؤيايي بود عاشق شدن من و تو زيـر باران! پينوشت: شعرهايي بر من نازل ميشوند، امشب... نميدانم به قيد قلم زنجيرشان كنم يا نه... |
|
+
پنجشنبه 15 آذر138612:1 احسان بيگزاده |
|
|
بسم الله الرحمن الرحيم
حرفهای ما هنوز ناتمام... ... دستهام دارند ميلرزند... توان و باور نوشتن ندارم... هنوز گيجم... شوكه شدهام... چرا بايد باور كنم؟... لعنت به روزگار... با انگشتهاي لرزان به سختي دكمههاي كيبورد رو فشار ميدم... همين الان شنيدم... ناگهان دير شد... ناگهان " قيصر امينپور" رفت... ديگه چه فايده داره بگم دلم ميخواست دوباره ببينمش... كه بگم چه ايام خوشي باهاش همنشين بوديم... هنوز اونقدري متوجه نيستم كه بنشينم گريه كنم... فقط ميدونم خيلي دير شده... خيلي دير... بايد تا قيامت صبر كنم... "... و قاف حرف آخر عشق است، آنجا كه نام كوچك من آغاز ميشود" سراپا اگر زرد و پژمــــرده ايمولي دل به پاييز نسپرده ايم |
|
+
سه شنبه 8 آبان138613:17 احسان بيگزاده |
|
|
عجب... عجب!... ميگم اين دنيا چقدر كوچيكه... چقدر زود آدمها و مكانها به هم ميرسند... چقدر زود... دارم فكر ميكنم شايد اگه كمي صبر كنيم، كوه هم به كوه برسه... باورم نميشه... از سه هفته پيش كه بعنوان استاد درس كامپيوتر در دانشگاه جندي شاپور اهواز سر كلاس رفتهام، حس عجيبي بهم دست داده... قبلاً فكر ميكردم كه استاد دانشگاه بودن بايد خيلي مهيّج باشه، اونهم توي يه دانشگاه دولتي،... كه دانشجوهاش منظمتر و درسخونتر هستند... البته مهيّج هست... اما يه حس متناقض بهم دست ميده... بنا به دليلي كه خواهم گفت، احساس بچگي ميكنم... اما نميدونم چرا اكثر دانشجوهام فكر ميكنن كه سنم خيلي ازشون بيشتره... مثل اساتيد مسن باهام برخورد ميكنند... درسي كه ارائه ميدم، اصول و مباني رايانه هستش كه دو واحد تئوري و عملي توأماً هست... اما اينها مهم نيست... مهم اينه كه من از سالهاي نه چندان دور، از قضا، از در و ديوار همين كلاس، همين سالن، خاطره دارم...كسي چه ميدونه كه نگاه كردن به در و ديوار اين كلاس منو به چه فضايي ميبره؟... گفتم كه... دنيا خيلي كوچيكه... كي فكرش رو ميكرد... از اين همه جا و مكان توي دنيا، كلاس من رو اينجا گذاشتند، توي سايت اطلاع رساني دانشگاه... يه سايت بزرگ كه تعداد زيادي كامپيوتر همچنين وايتبرد، ديتاپروژكتور و ديگر لوازم تدريس توش هست... اما كسي چه ميدونه كه من و بانو از اين كلاس چه خاطرهاي داريم... ها؟... ياد اون روزهاي قشنگ و اهورايي اهواز به خير... اولين تجربهي اينترنتي من، اولين صفحهاي كه از اينترنت ديدم، توي همين كلاس بود... همينجا... آره... توي همين كلاس، ايميلم، تنها ايميلم رو ايجاد كردم، ده سال پيش توي همين مكان، ehsan_sahel@yahoo.com رو ايجاد كردم... شايد خندهدار باشه... كه بجز اين ايميل حاضر نشدم ايميل ديگهاي داشته باشم... ايميلي كه بانو هم پسوردش رو داره... بعدها بانو هميشه مياومد توي اين سايت و از اينجا براي من ايميل ميفرستاد... همهي اون ايميلها رو دارم... كه يادم نره... كه يادمون نره... كه بدونيم چقدر عاشق بوديم... كه بدونيم چقدر دلمون براي هم ميتپيد... يه بار شب از دانشگاه اهواز بهم زنگ زدند و گفتند كه يه شب شعر برگزار ميشه و ازم دعوت كردند كه به عنوان شاعر ميهمان برم... من هم بدون اينكه به بانو بگم راه افتادم سمت اهواز... خيلي هيجان انگيز بود... ميدونستم كه صبحها بانو مياد سايت و برام ايميل ميفرسته... تا صبح توي قطار نخوابيدم... يه اضطراب دلپذير داشتم... هزار تا برنامه چيدم كه چطوري يهو غافلگيرش كنم... رسيدم اهواز... اون احساس هنوزم كه هنوزه وقتي وارد اهواز ميشم ناخودآگاه بهم رو ميآره... نميتونيد تصور كنيد چقدر اشتياق داشتم خودم رو به دانشگاه، به سايت برسونم... هر طوري بود خودم رو به سايت رسوندم... آروم... آروم... از پشت شيشه... سرك كشيدم... كامپيوترها رو ديد زدم... بانوي كوچولوي من هنوز نيومده بود!... سريع رفتم تو و پشت يكي از كامپيوترها نشستم... يه چشمم به مانيتور بود و ايميلي كه براي بانو مينوشتم و يه چشمم به در ورودي سايت... قلبم به شدّت ميزد... ذهنم ياري نميكرد كه توي ايميل چي براش بنويسم كه هيجانش بيشتر باشه... چند بار متن ايميل رو عوض كردم... توي همين گيرودار بودم كه يهو... بانو... بيخيال بيخيال... مثل هر روز وارد سايت شد... يه لحظه گذشت... دير به خودم جنبيدم... چشمش افتاد به چشمام... خزيدم پشت مانيتور... از يه گوشه نگاه كردم... ديدم با چشماي قشنگش... بهت زده، خيره شده بهم... تكون نميخورد... بلند شدم... خنديدم... نميدونم چرا... دو قطره درشت اشك از دو طرف گونههاش سرازير شد... به سمت بيرون دويد... رفتم دنبالش... يادش به خير... اون روز فيالبداهه اين رباعي رو سرودم: از راه رسيـــــــدهام، غبـــــارآلودم هرچند كه خستهام ولي خشنودم يك لحـظه نگاه كـــردي و پلك زدي من منتـــــــظر چراغ سبزت بودم! اون شب قبل از شب شعر، بانو تأكيد كرد كه شعر "مريم" رو نخونم... دلهره داشت... حق داشت... وقتي رفتم پشت تريبون... چند تا رباعي خوندم... حضار خيلي تشويق كردند... مجري ازم خواست كه شعر كارت پستال رو به درخواست حضار بخونم... من هم خوندم... خيليها ازم خواسته بودن كه بخونمش... قبل از اينكه بيام پايين... يهو زد به سرم... پشت تريبون گفتم يه رباعي ديگه دارم كه نميدونم بايد بخونم يا نه... مجري با اشتياق تأكيد كرد كه بخونم... توي جمعّيت مستقيم به بانو خيره شدم... با دستاش چشماشو بست... خيلي دلم ميخواست بگم تقديم به همسرم... نميشد... بالاخره شعر مريم رو خوندم... جمعيت سعي ميكردند امتداد مسير نگاهم رو پيدا كنند كه به كي ختم ميشه... يادش به خير... بگذريم... بعدها توي دانشگاه گرگان، دانشگاه شيراز، دانشگاه شهيد بهشتي و دانشگاه ايلام توي شب شعرها خوندمش... اما حيف... بدون حضور بانو... هيچوقت نشد كه در حضورش بهش تقديمش كنم... امروز رفتم توي سايت، جايي كه الان كلاس درس منه... بچهها به احترام از جا بلند شدند... رفتم به سمت وايتبرد... درس رو شروع كردم... وسط درس بودم...:" RAM مخفف Random Access Memory"... ايستاده بودم يه لحظه چشمم به در ورودي افتاد... بهش خيره شدم... يهو قلبم شروع به تپيدن كرد... نميدونم چرا انگار دوباره توي همون موقعيّت قرار گرفتم... نميدونم چرا بياختيار منتظر ورود بانو شدم... تمام وجودم ملتهب شده بود... انگار دوباره بچّه شده بودم... ميخواستم بشينم پشت يه كامپيوتر كه نبينه منو... صورتم از هيجان سرخ شده بود... خيلي طول كشيد... : اوهوم!... به خودم اومدم... يكي از بچهها با اوهوم بلندش منو به خودم آورد... همه خنديدند... خنديدم... گفتم بچهها اين كلاس براي من جاي مقدّسيه... همين! |
|
+
سه شنبه 24 مهر138615:32 احسان بيگزاده |
|
|
پنجشنبه، برهان برگشت... ميشناسيدش كه؟ برادر كوچكترم رو ميگم هموني كه توي دنياي نت به عموقاسم معروفه... آره برگشت... از خانهي خدا... از حج... همزمان با ورودش هم مراسم عروسيش بود... چه خوب... خيلي خوب بود... دارم به برادريمون فكر ميكنم... ميگم برادر خيلي خوبيه اين برهان... خيلي خوب... با اينكه از من كوچيكتره ولي ستون زندگيمه.... با همهي وجودم دوستش دارم... بچه كه بوديم بخاطر اينكه هميشه از من سرتر بود بهش حسوديم ميشد... توي همهي موارد... بخصوص درس... درسته من هميشه شاگرد اول بودم، اما تا جايي كه يادمه با اينكه دوسال و نيم از من كوچكتره هميشه درسهاي رياضي منو همپاي من بلد بود و با هم حل ميكرديم... يادمه معلمهاش هر وقت مسئلهاي رو بلد نبودند از اون ميپرسيدند...بعدها به همين خاطر دوستش داشتم، كه باعث سربلنديم بود هميشه... شاگرد اول کلاس و منطقه و استان و سوم کشوری... در تمام دورانهاي زندگيش تا همين الان كه داره توي دانشگاه صنعتي شريف، دكتراي رباتيك ميخونه هنوز كسي بین همکلاسی هاش نتونسته ازش جلو بزنه... هميشه شاگرد اول... از دانشگاه ميشيگان امريكا براش دعوتنامه اومد كه بره اونجا دكترا بخونه... آمادهي رفتن شد... همه چيز آماده بود... اما درست لحظات آخر... درست لحظهي آخر... بنابه دلايلي، منصرف شد... همينجا موند... برهان خيلي بزرگه... برهان رو دوست دارم، بخاطر بعضي چيزا... وارد سال چهارم دبيرستان كه ميشدم بخاطر سطح علمی پایین معلمهام به پدرم فشار آوردم كه براي سال كنكور برم يه شهر ديگه توي يه استان ديگه... شهري كه مركز استان بود و سطح علميشون بالاتر بود... بابا حرفي نداشت... ولي نگرانم بود كه تنها برم يه شهر غريب... برهان اون موقع دبيرستان نمونه دولتي اهواز شاگرد اول بود، اما بخاطر اينكه من تنها نباشم اونجا رو بيخيال شد و گفت داداش نگران نباش، هر جا بري ميام باهات... اومد باهام... به یه استان دیگه... خيلي ازخودگذشتگي كرد... رفتيم و خوابگاهي شديم... توي يه شهر غريب... اما اولش يه چند وقتي خوابگاه رديف نشد و ما مجبور شديم بريم خونهي يكي از اقوام... اونچه ميخوام بنويسم مربوط به اون روزهاست... . . . حتي اگه بخوام نميتونم فراموش كنم... خونهي مردم... حس غربت... يك گوشه چمباتمه زدن... بي سر و صدا ... زياد غذا نميخورديم، كه يه وقت نگن پرخوريم... گاهي بدخلقي ميديديم...يه مورد يادمه برهان ميخواست صداي تلويزيون رو تنظيم كنه بهش تشر زدند كه دفعهي ديگه به تلويزيون دست نزن... آخ... چي از دستم بر مياومد براي برهان... بخاطر من آواره شده بود، حالا اينجوري... اونوقتها عابر بانك نبود، بابا بهشون سپرده بود كه هر وقت پول كم داشتيم بهمون بدن... اونها هم تعارف ميكردن... اما من نميتونستم ازشون پول بگيرم... به جايي رسيديم كه پولمون خيلي كم شده بود... نميدونستم چكار بايد بكنم... كم خرج ميكرديم... يه روز لبهي كفشم باز شد و دو تا از انگشتاي پام زدند بيرون... خيلي خجالت ميكشيدم... اما براي اينكه برهان احساس ناراحتي نكنه، زدم به رگ بيخيالي و خنده كنان راه ميرفتم، اما تو چشاش لرزشي رو احساس ميكردم كه عليرغم اينكه هيچي نميگفت اما دلم رو ميلرزوند... نگران داداشش بود كه از ديگران خجالت نكشه... اينو با همهي وجودم احساس ميكردم، وارد خونهشون كه شديم كفشها رو يه گوشه قايم كردم كه نفهمن... پول نداشتيم كه كفش بخريم... از قضا همون روز گفتن امروز براي تفريح با هم ميريم بيرون شهر... نميدونستيم چكار بايد بكنيم... يهو توي چشماي برهان برقي زد و با خوشحالي زيادي گفت: من كفشاتو درست ميكنم كه كسي نفهمه... توي خونهشون يه درفش بود، هموني كه باهاش كفشها رو ميدوزن... هموني كه نوكش شبيه قلاب ماهيگيريه كه نخ رو از اون طرف با خودش بكشه... رفت و از اين نخهاي مخصوص كفاشي خريد و با خوشحالي مشغول تعمير كفشها شد... من هم با علاقه تماشا ميكردم... خوبِ خوب يادمه... درفش رو از بيرون با فشار زياد وارد كفهي كفش ميكرد و از داخل نخ رو بهش قلاب ميكرد و با بيرون كشيدن درفش نخ رو هم بيرون ميآورد... يهو ديدم برهان آروم وايستاده... دست چپش توي كفش و دست راستش هم درفش... اما حركتي نميكرد... سعي كرد بخنده... آخ ... كوچولو... يه قطره اشك از گوشهي چشمش سرازير شد... نتونست پنهونش كنه... درفش فرورفته بود توي گوشت دست چپش و چون قلاب مانند بود، گير كرده بود و درنمياومد... هر كاري ميكردم بيشتر دردش مياومد و بيشتر خون مياومد... گاهي ميخنديد اما درد امانش رو ميبريد... دستش هم كه توي كفش مونده بود... آخرش با فشار خودش و در حالي كه قسمتي از گوشت دستش دراومد، درش آورد... خون بود و خون... سعي ميكرد بخنده... گريهم گرفت... رفتم براش چسب زخم و اين چيزا بخرم... تا برگشتم ، ديدم دستش رو با پارچهاي بسته و كار تعمير رو تموم كرده... اون روز رفتيم گردش... تلخترين تفريح زندگيم... بگذريم... الان برگشتهام اهواز... پشت ميزم نشستهام... منتظر يه نفر، كي؟... جالبه... همون فاميل... هموني كه يه ماه خونهشون بوديم... الان ديگه شرايط فرق كرده... الان ديگه با ما دوسته... برهان ديگه يه بچه نيست، من هم... الان ديگه بهش ميگن دكتر برهان... استاد دانشگاه، مايهي افتخار همهشون... همهمون... يه ساعت پيش زنگ زد گفت ميام دانشگاه پيشت، باهات كار دارم... نميدونم چرا از وقتي زنگ زده اين خاطرات اينجوري بهم همجوم آوردن... تا دقايقي ديگه ميرسه... نميخوام اين مطالب رو روي مانيتور ببينه... بنابراين تمومش ميكنم، با يه شعر... از دكتر برهان بيگزاده: امسال عيدها به که تحـــــويل می شوند
پينوشت۱: بخاطر بيت سوم و چهارم خيلي سر به سرش گذاشتم، گفتم لابد قابيل منم ديگه!... بندهي خدا هزار آيه و قرآن ميآورد كه نه بابا منظوري در كار نبوده...!! ...
|
|
+
یکشنبه 1 مهر13869:28 احسان بيگزاده |
|
|
... من اهواز رو دوست دارم... با همهي عاشقانههاش... با همهي سختيهاش... با اين گرماي طاقتفرساش... اما من دوستش دارم... نميدونم چرا... ولي خيلي صميميه... دلنشينه... بهخصوص لب كارون... كه وقت دلتنگيها، مهربونه و آروم... هر چند، به سختي گرماي اين ماه رو از سر عبور دادم... تا، كسي نبينه نميتونه تصور بكنه... به قول شاعر: احساسِ سوختن، به تماشا نمیشود با من بسوز تا که بدانی چه میکشم وقتي كه ساعت 2 بعد از ظهر ميخوام از محل كار برگردم خونه، اگه خوب نگاه كنم، رد لاستيك ماشينها رو روي آسفالتی که از حرارت آفتاب نرم شده، ميتونم ببينم... يكبار هم كه حدود يك ساعت مجبور بودم مسيري رو پياده بيام، وقتي رسيدم خونه، ديدم كه مقداري از پاشنهي كفشم ذوب شده بود... امّا... من دوستش دارم... عاشقانهترین جای دنیا... بگذريم... ايام دانشجويي خاطرات روزانهم رو توي يه سررسيد مينوشتم... همه چيز با جزئيات... امروز يكي از دوستان قديمي زنگ زد... مراسم عقد دعوت شديم... بعضي خاطرات برام زنده شدند... همين باعث شد برم سري به اون سررسيدها بزنم... امروز اشك توي چشام حلقه زد... امروز دوباره حالم گرفته شد...*... سالها پيش بود، ايام دانشجويي... يه دوست داشتم... خيلي مرد بود... روح بزرگي داشت... گاهي مياومد پيشم و اگه تنها بوديم برام درد دل ميكرد... من هم... همهجوره روي دوستيش حساب ميكردم... يادش به خير... يه بار بهم گفت كه يه دختر از همكلاسيهاش رو دوست داره... باورم نميشد!...خيلي خوشحال شدم... از صميم قلب... البته آدم محكمي بود، حرف از زير زبونش درنمياومد... اما براي من گفت... برام سخت بود كه ببينم پشت اون شخصيت محكم، يه دل كوچولو، يه دل عاشق هست... روزها ميگذشتند... يه شب اومد پيشم و گفت فردا ميخوام برم جلو و بهش بگم ... تا نيمههاي شب تا نزديك صبح برنامه چيديم... نميدونست چي بايد بگه... كلي راههاي مختلف رو بررسي كرديم، كه چي بايد بگه... فرداي اون روز بيصبرانه منتظرش بودم كه بياد بگه چكار كرده... نيومد... رفتم اتاقشون... نيومده بود... تا آخر شب چند بار ديگه سر زدم... نيومد... فرداش اونقدر گشتم تا پیداش کردم... گفتم چكار كردي؟... گفت: چي رو؟... گفتم: دختره رو ديگه!... گفت: فراموشش كن!... – يعني چي؟ مگه باهاش صحبت نكردي؟... گفت: صحبت كردم، اما حرفها رو بهش نگفتم، براي هميشه هم فراموشش كن... ديگه در اين مورد صحبت نكنيم... خيلي قاطي كردم... نميفهميدم چرا... "مباركتون باشه، با همهي وجود..." احسان و مريم! |
|
+
دوشنبه 5 شهریور138618:54 احسان بيگزاده |
|
|
سلام... ديروز سالگرد تولد اين وبلاگ بود... ديروز چند نفر پيام گذاشته بودند كه چرا ديگه نمينويسم... خيلي وقته بيش از يه ماهه كه تصميمي گرفته بودم...راستش ميخواستم در سالگرد تولد وبلاگ، تمومش كنم و بسپارمش به يادها... يه تصميم ناگهاني بود... به بانو هم نگفته بودم... اما وقتي بهش گفتم احساس كردم يهو دلش گرفت، ساكت شد... اشك گوشهي چشماش حلقه زده بود، اما هيچي نميگفت... اين حسش رو خوب ميشناسم...
باشه بانو، باشه... " در دايرهي قسمت ما نقطهي تسليميم..." پس بانوي من، تولد وبلاگت مبارك!... سلامي به طراوت شروعي دوباره... تولدي ديگر... |
|
+
شنبه 20 مرداد138610:22 احسان بيگزاده |
|
|
میگم بانو... اینجوری هم بد نیست ها!... که گاهی به بهانهی امتحان از هم دور باشیم... اینجوری دلمون بیشتر برای هم تنگ میشه... حداقل من قدر بانوی کوچولوی خودم رو بیشتر میدونم... داشتم فکر میکردم که فردا روز بانوی خوبمه... با خودم میگفتم از این راه دور چه هدیهای میتونم بهش بدم که خوشحالش کنه... توی همین فکرها بودم که این شعر به دلم نازل شد... خودم خیلی ذوق کردم!... آخه شعرهای "مریم" دوقلو شدند!... بلافاصله خواستم بهت زنگ بزنم و برات بخونمش... یهو احساس خجالت بهم دست داد... باورت میشه بانو؟... انگار که روزای اوّله و با استرس و کلی خجالت، با لپهای سرخ شده و سر پایین بخوام برات شعر بخونم... تلفن رو قطع کردم... دیدم نمیتونم بخونمش.. برای همین ترجیح دادم بنویسمش... تازه! اگه هم بعداً ازم خواستی که بخونمش، نهایتاً با چشم بسته میخونم... نگی نگفتی ها!... ای سهـم من از عــــالم هســـتی مریم! ای معنی عشق و شور و مستی مریم! یک لحظه سکــوت بر جهان حاکم شد... ...آن لحظه که در دلم نشـــستی مریم!
الان... نشستهام... تنهای تنها... سرم رو روی شونهی تنهاییهام گذاشتهام... رفتهام تو فکر... منتظرم که زنگ بزنی... راستش دلم میخواد از تهِ تهِ دل بخندی و بگی که این شعر رو هم مثل بقیه شعرها دوست داری... اما ازت یه خواهش میکنم... اگه دوستش نداشتی بهم بگو... ناراحت نمی شم... باور کن... اما حداقل این رو بهم بگو... بهم بگو که یادت هست اون لحظه... که فقط من بودم و تو و خدا... که انگار همهی عالم و کائنات... یه لحظه از حرکت ایستادند... برای این که ما معصومانه توی چشمهای هم نگاه کنیم... که عاشق بشیم... که " تا روز ابد عاشق و محرم باشیم..."... روزت مبارک بانوی من... |
|
+
پنجشنبه 14 تیر138611:9 احسان بيگزاده |
|
|
بانو... بانوي خوب من... (خودت خوب ميدوني... اونهايي كه منو ميشناسن هم ميدونن كه من كسي رو كه خيلي دوست داشته باشم "كوچولو" صداش ميكنم) ...پس... بانوي كوچولوي من!... از وقتي اون حرف رو بهم گفتي، خيلي توي فكر فرو رفتم... دلم گرفت...خيلي... ...خيلي... ميگم بانو!... ... بيا يه كاري بكن... بيا و مثل هميشه باز بهم خوبي كن... بيا و حرفت رو پس بگير... بگو كه باهام شوخي كردي... چرا بهم گفتي: "داري بزرگ ميشي"؟... مگه من چكار كردهم؟... من كه هنوز به رسم بچهها "هفتتا" دوستت دارم... من... كه گنجشكها، كنار جاده مياومدن كنارم مينشستند،... كه ميدونستند كاريشون ندارم... من كه : " من آرزوي تيـــلهبــازي دارم، امّا با بيست و يك* سال ميماند مجالي؟" ... بانوي كوچولوي من... مگه من چه گناهي كردهم كه فكر كردي دارم بزرگ ميشم... هنوزم كه هنوزه وقتي شعرهايي كه برات گفتهم رو با خودم ميخونم لپام گل مياندازه و چشام سرخ ميشه... تو كه خوب ميدوني... پس چرا اينجوري بهم گفتي؟... خب من چكار بايد بكنم... لعنت به آدم بزرگا... لعنت به "چِك"... چِك مال آدم بزرگاست... يه برگه كاغذ... اما بوي كثيفي ميده... بوي چشمهاي خوني... بوي خشونت... امّا خودمونيم ها... اندازهش خيلي عاليه... جون ميده باهاش هواپيماي كاغذي درست كنيم... كه خودش رو بسپاره به آغوش باد و پر بكشه...كه باهاش پرواز كنيم،بريم اون دوردورا... اما نميدونم چرا اين آدم بزرگا اصلاً حرفهامون رو نميفهمند... تازه! اصلاً هم بلد نيستند نقاشي كنند... وقتي روش نقاشي ميكنند فقط خط خطي ميكنند... اما من ميتونم روش يه گنجشك بكشم... يه گنجشك كه از بارون خيس شده و بايد براش دون بپاشي... تازه بايد يه خورشيد هم لابه لاي ابرها بكشم... كه سرما نخوره،كه گرمش بشه... اما اين آدم بزرگا نميفهمند... اصلاً هم شوخي نميكنند... حتي يه لبخند... خب من چكار كنم بانو... من بايد كمي بزرگ باشم...من هم بايد چكهاشون رو پاس كنم براشون... بايد ساعتها به يه نقطه زُل بزنم و به فكر راه چاره باشم... بايد تا ديروقت دنبال پروژه و كار جانبي باشم... بايد پول دربيارم... اما بانو... بانوي كوچولوي من... بايد بدوني كه من واقعاً اينجوري نيستم... ميدوني چيه بانو؟... تو به اين چيزا فكر نكن...تو خودت رو ناراحت نكن... نميخوام توي چشماي قشنگت دلهره و اشك ببينم... فقط ميخوام باور كني كه احسانت هنوز همونه... همونقدر سادهي سادهي ساده... مگه برات تعريف نكردم كه خريدار اسبمون چطور چشماش از تعجّب گِرد شده بود؟... وقتي كه هفت مورد ايرادات ماشين رو يكي به يكي براش گفتم... ميگفت اگه كسي ديگه بود هرگز اين ايرادات ريز رو نميگفت و شايد خودم هم نميفهميدم... ... ميگم اون غزلي رو كه اون اوايل برات گفتم... ميخواي يه بار ديگه با هم بخونيمش؟: دلـــــم آنـــقَدَر سادهي ساده است كه انـــــگار يـــك روســتازاده است گمــانــم كه دست تو در ماجـراست كه اينـــــگونه در دام افتـــاده است اگر با تو دستش به يك كاسه نيست چـرا منتــظر بر لــب جــاده است؟! تــو با زيـركي زمزمـــــــه ميكني: ولــــي اتفـــّـــاقي نيفتــاده است!! دلِ من... دلِ من...دلِ من، هنـــــوز دلـــي سادهي سادهي ساده است بانوي خوبم...بيا باز به هم يه قول بديم... يه بار ديگه... كه حداقل من و تو آدم بزرگ نشيم...مثل اونموقعها بچه بمونيم... كه دلمون كوچولو باشه... كه براي پژمرده شدن گل توي گلدون خونهمون گريهمون بگيره... بانوي خوب من... بهم نگو "داري بزرگ ميشي"... در عوض بهت قول ميدم نه مثل يه بچه،مثل يك مرد چكهايي رو كه دادم، پاس كنم... * اين بيت مربوط به غزلي است كه حوالي سال 80 سروده بودم، در سن بيست و يك سالگي... پينوشت: نميدونم چرا بچهها از امتحان و درس خوششون نمياد... من هم!... اما چه كنم كه موقع امتحانات پايان ترمه... يه چند وقتي نيستم و ميرم تهران براي امتحانات... از اونجا سعي ميكنم اگه تونستم به اينجا سري بزنم... به بانو هم ميسپرم كه نظراتون رو روزانه تأييد كنه... اين ترم بخاطر همين دغدغهها خيلي درس نخوندهم...برام دعا كنيد... |
|
+
یکشنبه 3 تیر13861:18 احسان بيگزاده |
|
|
میگم بانو!... حالا چیکار کنیم؟... خوشحال باشیم، یا اشک بریزیم؟... من که خودم رو زدهم به بیخیالی و دلخوش به تبریک دوستان و آشنایان... اما تو میدونی... فقط هم تو میدونی بانو، چقدر باهاش دوست بودیم، چقدر باهاش زندگی کردیم... اونقدر که حتی دلم نمی خواد در موردش چیزی بنویسم... که نکنه حرمتش حتی توی دل خوانندگان اینجا بشکنه... که نکنه بخندند... آره بانو... نمیدونم، خوشحال باشیم، یا اشک بریزیم... همه بهمون تبریک میگن... ما هم خوشحالیم... اما... این رسم روزگاره... خودت خوب می دونی چرا در موردش اصلاً یادآوری خاطره نمی کنم... اما اگه اینها رو نمی نوشتم، دق می کردم... خوبِ خوب میدونم که خیلی ها ممکنه با خوندن این پست بهمون بخندن... بهشون حق میدم... اشکالی نداره... این هم مثل هزاران حرف نگفته ایه که توی دلم دارم و میدونم فقط تو و چند نفر دوستي كه ميشناسيدم، مفهوم قطرههاي اشكي كه الان پهنهي صورتم رو گرفته و ديدن مانيتور رو برام سخت كرده ميفهميد... اما دلم رو به دریا زدم و این یکی رو نوشتم... داستان فروختن يه دوست... يه همراه، كه هيچوقت بهمون نامردي نكرد... يه شيء... يه ماشين... این روزها همهش دارم این غزل محمدعلی جوشایی رو زمزمه میکنم... باور کن بانو، امروز به خودم اومدم دیدم یه صفحه کامل این غزل رو با خودکار خوشنویسی کرده م... روز گرسنـــــــگی ســــرمان را فروخـــتیم نان خواستـــــیم، خنـــجرمان را فروخــتیم چون شمع نیمه مرده به سوسوی زیستن پس مانده های پیـــــکـرمان را فروخــــتیم از ترسِ پیــــــرکُش شدنِ ریشــه ای کثیف سر شاخـــــهی تنــــــاورمان را فروخــتیم غیـــــــرت نبود تا بزند پشـــت دست حرص ما کــودکـــــانه باورمـــــان را فروخــــــتیم در چشم گرگ خیـــره مشــو ای پدر که ما پیــــــــراهــن برادرمـــان را فروخـــــــتیم دروازه، باز و بســـــته چه توفــیر میکـند؟ وقـتـــــی نگاهِ بر درِمان را فروخـــــــــتیم آره... ما هم فروختیم... نمیدونم به چه قیمتی... ولی... فروختیم... ماشينمون رو ميگم... يه عضو خونهمون رو... مجبور شديم...بانو به درد گریست، به تنهايي... به درد گریستم، به تنهايي... نمیدونم تا حالا شده که به یک شیء وابسته بشید؟... کی گفته اشیاء روح ندارند؟... پس چرا خودکاری رو که یه دوست، یه دوست صمیمی بهتون هدیه میده سال های سال نگهداری می کنید، ها؟... آره، واضح تر از این هم مگر چیزی هست؟... اشیاء هم روح دارند... بانو برای خداحافظی نیومد... شاید به این خاطر که نمی خواست جلو مردم گریه ش بگیره... تنها رفتم... وقتی می خواستم سوئیچ رو بدم بوضوح دستم لرزید... احساس نارفیق بودن داشتم... نارفيقي كه رفيقش رو به پول فروخت... قطره های عرق روی پیشونیم نشسته بود... اون بیچاره که کاری از دستش برنمیاومد، اما از دست من که میاومد...احساس کردم نمی خواست بره... چکار باید می کردم؟... حس کردم چشماشو بسته ... که شرمندگیم رو نبینه... وقتی طرف پشت فرمون نشست، گفت بیا تا یه جایی برسونمت... گفتم،نه!... برو خیر پیش!... پشتم رو بهش کردم چشمامو بستم... وقتی داشت دور می شد صداش کردم: "خداحافظ اسب من... خداحافظ!". پينوشت: اصلاً بانو! میگم... نونت نبود، آبت نبود، چرا با یه شاعر دیوونه ازدواج کردی؟؟... |
|
+
شنبه 19 خرداد138615:46 احسان بيگزاده |
|
|
ديروز عليرضا منجذب sms زد... "تولدت مبارك!"... يه بيت هم گذاشته بود تنگش... تبريك نيست، تسليت است اينكه دوست را گويي خوشا ز عمر تو سالي دگـــر گذشت! ياد عليرضا بخير... در تمام دوران دانشجويي هم اتاقم بود... يه دوست...، يك شاعر...، تنها كسي كه همهي رازهاي زندگيم رو مي دونست... توي كتابم- " من با تو غزل ميآفرينم"- يه رباعي بهش تقديم كرده بودم... دوباره تقديم بهش: اين سينه هميشه راز دارد انگار همـــواره به تو نيــــاز دارد انگار رفتي كه رها شوي ز دستم امّا اين رشــــته سر دراز دارد انگار آره... جواب تبريك و تسليتش! رو دادم!!...خودمونيم ها... امسال يه سال استثنايي بود... كلي تحويلم گرفتند!!... آخه تا حالا كسي تحويلمون نميگرفت!... با خودم گفتم نكنه تولّدم اتفاق مهمي بوده!!!... تصورش رو بكنين... حتي بابا هم برام sms داد!!... بانو هم كه سنگ تموم گذاشت...، هم خوشحال شدم، هم شرمنده... امروز صبح توي اتاقم در محل كار نشسته بودم و داشتم شبكه دانشكده رو چك ميكردم... يهو روحالله شجاعي وارد شد!! كي باورش ميشد!... روح الله! تهران كجا اينجا كجا؟... هنوز گيج بودم... سر جام خشكم زده بود... همينطور كه داشت عرق ميريخت گفت: بابا مُردم از تشنگي!... يه ليوان آب بده... اومدم تولدت رو تبريك بگم و برم!!!... بغلش كردم... گفتم: حرف مفت نزن!... [يه مشت بيچار هم بارش كردم كه به لحاظ موارد امنيتي و اخلاقي از نقل قول خودداري ميگردد!]. روح الله فقط يه روز از من كوچكتره و فردا تولد خودشه... صبح تولد رؤيايي!... روح الله رو احتمالاً ميشناسيد... مهرماه پارسال يه پست در موردش نوشته بودم... كسي كه هميشه براي من و بانو معني غيرت، شجاعت و مردانگي بوده... سريع بانو رو خبر كردم كه مرخصي ساعتي بگيره و نهار آماده كنه... وقتي گفت كه از 5شنبه اهوازه، خيلي از دستش ناراحت شدم، اما وقتي فهميديم چرا، تا يه ساعت غش غش ميخنديديم... كاوه بهش زنگ زده بود و گفته بود 5شنبه مراسم عروسيمه، خودت رو برسون... بيچاره با هزار بدبختي يه هديه آماده ميكنه، بليط ميگيره و خودش رو ميرسونه اهواز... ميبينه خونه خيلي عاديه و خبري از عروسي نيست. وارد كه ميشه ميبينه جمع بچهها جمعه و همه غشغش بهش ميخندن... ميگن حوصلهمون سر رفته بود،خواستيم سر به سرت بذاريم... گفتيم بياي يه كم بخنديم... ميفهمه سركاري بوده... خودمونيم ها... من كه روحالله رو ميشناسم...دلم براي همهشون ميسوزه... بلايي سرشون مياره كه مرغاي آسمون به حالشون گريه كنن... آخه من سرم اومده... سال 76 بود... يه روز با هم لب كارون بوديم... من از پشت روحالله رو هل دادم توي آب و ... الفرار!... خندهبازار بود... گفت: حالا باش تا يه روزي توي همين كارون بندازمت... گفتم فوقش هيچوقت باهات لب كارون نميام!...گذشت... سالها گذشت... فكر كنم سال 81 بود كه با هم رفته بوديم خرمشهر و آبادان... يه جايي از اروند رود كنار كشتيها و لنچها وايستاده بوديم ... همه توي حس و حال جنگ و شهدا و عمليات بودند... روي اسكله رفته بودم كنار آب و توي آب رو نگاه ميكردم... يكي از پشت محكم شونههام رو گرفت! [روح الله كُشتي گيره ...] خواستم تكون بخورم... نميشد... آروم توي گوشم گفت يادته؟... گفتم آره...! اما اين ارونده نه كارون... گفت فرقي نميكنه، اين هم تركيب كارون و شط العربه... آروم وايستاده بوديم... كسي توجهي نميكرد... با آرامش گفت: به نظرت عمقش چند متره... گفتم: 10 يا 15 متر... گفت: چقدر شنا بلدي؟... گفتم: فرض كن هيچي!... [جداً كه تصور عمق آبش و اينكه اون قسمت از اروند، كوسه داره برام وحشتناك بود... آخه خودم كوسه اي را كه صيادان صيد كرده بودند به چشم ديده بودم...!] بگذريم... از خونم گذشت!!!................ اما اينبار براي اونا فرق ميكنه... حالا دارم فكر ميكنم كه چه جور بلايي ميخواد سرشون بياره... ميدونم كه بلايي سرشون مياره كه از بهدنيا اومدنشون پشيمون بشن... قرار شد وقتي تلافي كرد يه خبر هم بهم بده...!!! توي كتابم يه شعر هم به روحالله تقديم كرده بودم، دوباره... يك سوءتفاهمِ بزرگ است اي مرد! تقصـــــير كسي بود كه پيغام آورد امروز به اشتـــباه خـــود پي بردم دنيا كه به آخـــر نرسيـده، برگرد! اما باز خوب بود كه به اين بهانه اومد اهواز و با هم بوديم... امروز خيلي خوش گذشت!... ياد همهي روزهاي رفته بخير!... راستي! به محض دريافت خبر، از همين تريبون! منتشر خواهد شد! يا حق! |
|
+
یکشنبه 30 اردیبهشت138622:20 احسان بيگزاده |
|
|
زمان: شانزدهم اردیبهشت ماه سال 1379 ساعت 2:30 بعد از ظهر- ایام نمایشگاه کتاب... مکان: تهران- ولنجک- جنب دانشگاه شهید بهشتی- ابتدای بلوار دانشجو- سر میدون- کنار باجه روزنامه فروشی *** من: ... سکه رو توی دستگاه تلفن سکه ای می گذارم و شماره خوابگاه برهان رو می گیرم... اه! مشغوله... دوباره می گیرم... آهان! گرفت... الو؟... با آقای بیگ زاده کار دارم...، ... الو سلام برهان!...(از روبرو دو تا خانم مستقیم به سمت باجه میان،...) تو: ...به همراه اردوی نمایشگاه کتاب آمده ای تهران، اتوبوسها بعلت ترافیک، کنار دانشگاه پارک کرده اند... راه رو بلد نیستی... به همراه دوستت تصمیم می گیری از اون آقایی که کنار باجه روزنامه فروشی داره با تلفن سکه ای شماره گیری میکنه، بپرسی که نمایشگاه کتاب کجاست... من: خیره به چشمان سبز تو ... تو: سلام، ببخشید آقا! نمایشگاه کتاب از کدوم طرفه؟ من: برهان! یه لحظه گوشی رو داشته باش... سلام...(داشتم توی آسمون چشمات پرواز می کردم بانو!)...خانم، از همین جا مستقیم میرید جلو میپیچید سمت راست میرید تا برسید به اتوبان، از پل هوایی می رید اون ور اتوبان، همونجاست... *** آره... از همینجا شروع شد... و بهمین منوال یک سال گذشت... یک سال گذشت، عاشقی سوخت مرا چون هیــــــزمِ روی آتش افـــــروخت مرا انـــــــکار نکن از طرف چـــــــشم تو بود تیـــــری که به دیوار جــــنون دوخت مرا سال بعد، ... همون روز، شانزدهم اردیبهشت، ساعت 2:30 بعدازظهر،... تنهای تنها رفتم همونجا سر باجه ی روزنامه فروشی... من بودم، تو نبودی... هوا ابری بود،... دلم گرفت... رفتم همونجا وایستادم، به امتداد مسیری که می اومدی خیره شدم، نبودی که بپرسی مسیر نمایشگاه رو... همونجا، همون لحظه... این شعر به قلبم الهام شد... از صاحب روزنامه فروشی یه خودکار خواستم که بنویسمش... ای چشم تو شعر دلنشینم، مریم! من با تو غزل می آفریـــــنم مریم! یک لحظه به من نگاه کن، پلک نزن تا چشم تو را ســـــیر ببینم مریم! میگم بانو! خیلی بهت سخت گذشت، نه؟... چهار سال... چقدر زجر کشیدیم، چقدر تحمل کردیم... حتی یک لحظه هم شک نکردیم... که اون یکی کم بیاره... نمیدونم... گاهی فکر می کنم نکنه من همون مرد رؤیاهات نبوده ام، همون کسی که حاضر بودی همه ِ دردهای عالم رو بخاطرش به جون بخری... فقط به این امید که باهاش زیر یک سقف باشی... ببخش اگه اون چیزی که می خواستی نبودم، زندگی هر از گاهی سیلی سنگینش رو به آدم می زنه... اما حداقلش اینه که تلاش کرده ام که باشم... اما خوشحالم که تو بودی... *** هر سال می اومدم اونجا و یه شعر جدید... این روزها بدون تو آنچه مسلّم است اردیبهشت نیست، که اردیجهنم است... آره... چهار سال بعد، شانزدهم اردیبهشت ماه 83، بالاخره من و بانو... ازدواج کردیم... حالا...، فردا شانزدهم اردیبهشت ماه... داشتم برنامه می چیدم که فردا تهران باشیم، همونجا، ... اما گفتند که محل نمایشگاه عوض شده... حیف شد! چقدر حیف شد!... دیگه کجا خاطره ها رو مرور کنیم؟ این مسئولین نمایشگاه نمی فهمند که از این به بعد من و بانو کجا باید جشن بگیریم؟ کجا میشه خاطره ها رو مرور کنیم؟ آخه نمایشگاه بدون پارک وی، بدون اون باجه روزنامه فروشی که نمایشگاه نیست ... دلمون گرفت... یه دنیا... ... با این حال، فردا...من و بانو، همینجا، زیر یک سقف، جشن می گیریم، یه جشن خیلی کوچولو... همه ی شما، با همه ی مهربونی هاتون، دعوت هستید... سر سفره ای از لبخند و محبت،... با یه سبد احساس و عشق... منتظرتون هستیم!... تا سفره رو می چینیم.... تشریف بارید... دوستتون داریم... با همه ی وجودمون... |
|
+
شنبه 15 اردیبهشت138615:59 احسان بيگزاده |
|
|
امروز يكي از دوستان قديمي بانو بهش زنگ زد و گفت كه: ميخوام بيام خونهتون... راستش كمي غيرمنتظره بود... وقتي اومد ديديم تنهاست، بدون همسر... بعد چند دقيقه بانو با چشم بهم اشارهاي كرد... مفهومش خيلي سخت نبود!... يعني يه بهانه جور كن و از خونه برو بيرون... تنهامون بذار!... (ميگم چرا توي اينجور مواقع، هر كاري ميكني بهانهاي پيدا نميشه؟...) كلّي عذرخواهي كردم و گفتم بايد برم بيرون!... لپتاپ رو برداشتم و اومدم بيرون... خدايا! ميگم اگه اين پارك قوري نبود من چكار بايد ميكردم؟ ... الان كه دارم اين سطرها رو مينويسم، لب كارون نشستهام پاهام رو دراز كردهام، نوت بوك روي پامه، دارم تايپ ميكنم... سمت چپ يه عروس و داماد در حال قدم زدن و فيلمبرداري هستند ... دارم خاطراتم رو مرور ميكنم... سلام كارون! سلام دوست قديمي من! ... چه هواي لطيفي... چه نسيم ملايمي(واژهي لطيف اصلاً نميتونه لطافت اين هوا رو به تصوير بكشه) بوي بارون مياد، بوي خاك بارونخوردهي نمدار... بوي خدا... بگذريم... چند لحظه صبر كنيد... دارم شمارهي خونه رو ميگيرم... ... ... هنوز دوست بانو اونجاست... جات خالي بانو! لب كارون هستم، پارك قوري... آره... داشتم ميگفتم... يه چيزي رو مطمئنم... اشك يه چيزي بيشتر از آب و نمك داره... "درد"... آره، درد اون چيزيه كه اشك رو از هر چيزي ديگه در عالم متمايز ميكنه... شما اگه گريه كرده باشيد، هر چقدر هم صورتتون رو آب بزنيد و بشوييد موفق نميشيد گريه كردنتون رو منكر بشيد... آزمايش كنيد...
عاشق شدن مـن و تو زير باران
قبلاً هم براتون گفته بودم... چقدر عاشقانهست اينجا، لب كارون... عاشقانهترين مكان براي قدم زدن دو نفر... من خوب حس ميكنم كه اين عروس و داماد الان چقدر احساس خوشبختي ميكنند...
|
|
+
جمعه 24 فروردین13861:49 احسان بيگزاده |
|
|
بهار، طرح لبخند خداست، كه صميمي و دلنشين در نگاه سبزهها و گلها حلول ميكند... ميگم بانو! عجب سفري بود... ماه عسل بعد سه سال... من و تو كه ماه عسل فرضش كرديم!... بذار ديگران بخندن... ما هم به روي طبيعت و گلها لبخند ميزنيم...خيلي خوب شد... اين قولي بود كه به امام رضا(ع) داده بوديم ... كه اولين سفرمون بريم پابوسشون... جداي سفرهاي كاريمون اين اولين بود... خدائيش بجز اون قسمت كه در برف و كولاك ارتفاعات بينالود گير كرديم... كه همهي دلهره ام اين بود كه با يه زن، تنها، توي اين بوران و برف چكار كنم؟...، بقيهش خيلي خوب بود... نه! اون هم خوب بود... وقتي دستهاي يخ زدهات رو به هم ميماليدي و بهشون "ها" ميكردي، نگاهم كردي، لبخند زدي و گفتي: تو ميتوني... ديگه مطمئن بودم ميتونم... آره اون هم خيلي خوب بود... همه چي خوب بود... چه خوب بود كه توي صحن حرم، با هم همه رو ياد كرديم و بجاشون يه زيارت خونديم، اونهايي كه اينجا بهمون سر ميزنن و اونهايي كه حضوري گفتند... اسمشون رو برديم تك تك، و دعا كرديم... ميگم عجب جائيه اين حرم امام رضا(ع)... امنترين جاي عالم... يادته بانو؟ وقتي بارون گرفت؟...نمنم بارون و لطافت هواي بهاري كه صورتمون رو، روبه بالا گرفتيم و يه نفس عميـــــــــــــــــــــــق كشيديم؟... انگار كه نفس زمان در سينه حبس شده بود و ما در قلب عالم نشسته بوديم... يادش به خير... در آينده نزديك از خاطرات ماه عسلمون بيشتر براتون مينويسم... "هسته گزينش" بانو، اجازه انتشار عكسها رو نميده ولي ظرف همين چند روزه چند تا عكس از خودم رو براتون ميذارم... فكر كنم ديگه اين از نظر بانو اشكالي نداشته باشه!... يا حق! |
|
+
چهارشنبه 15 فروردین138613:49 احسان بيگزاده |
|
|
ميخواستم ديگه ننويسم... هيچوقت... ميخواستم وبلاگ رو براي هميشه فراموش كنم... بخاطر عموقاسم... ميشناسيدش، نه؟... لينكش همينجا هست... عمو قاسم اسم اينترنتياشه... اسم حقيقياش خيلي قشنگتره،... برهان!... راستش اين عموقاسم برادر كوچكترمه، از يك پدر و مادر... يكي از تكيه گاههاي بزرگ زندگيام... يه چيزي نوشته بود كه ميدونم براي من نوشته بود، خوب ميدونم... ميخواستم ديگه ننويسم به حرمتش، اما مينويسم، طوري كه حرمت حرفش رو هم نگه داشته باشم... ياد بچگيها، ياد همهي دعواهاي كودكانهي دو برادر به خير!... توي كتابم، اولين شعر كتاب رو به داداشم تقديم كردم... به برهان و صفايش.. همون رو دوباره مينويسم: ما بعد تو با شعر و غزل قهر شديم انگشتنماي مــردم شـــهر شديم با هر كه رسيــــد گفتـي و خنديدي ماييم كه در كام تو چون زهر شديم اون هم در جواب، اين رباعي رو برام نوشت: يك عــــمر در آســـمان ما بال زدي دل را به نشـــانه رفتي و خال زدي "با هــر كه رسيد گفتي و خنديدي" نوبت كه به ما رسيد اشغال زدي؟! خودمونيم ها... رباعي اون از رباعي من خيلي قشنگتره مگه نه؟ |
|
+
یکشنبه 20 اسفند138511:41 احسان بيگزاده |
|
|
زندگي من و بانو هم داستاني داره... من در دوران نامزديمون براي بانو شعرهاي زيادي گفتم... يادش به خير!... چقدر از شنيدن شعرها خوشحال و ذوقزده ميشد... برق شادي رو توي چشماش ميديدم... خيلي وقتها بدون اينكه شعر رو مستقيماً براش بخونم پست ميكردم براي هفتهنامههاي محلي خوزستان كه چاپ كنند ... لذّت وصف ناشدني وقتي كه بانو زنگ ميزد و با ذوق و شوق از شعرهايي كه براش گفته بودم و چاپ شده بود حرف ميزد هرگز از ذهنم پاك نخواهد شد... ميگفت كه از اول صبح رفته پيش دكّهي روزنامه فروشي و منتظر مونده كه دكّه باز بشه... حسّش برام قابل لمس بود كه با چه ذوقي هفتهنامه رو ورق ميزده و وقتي شعر رو ميديده چه حالي بهش دست ميداده... اولين شعري كه اينجوري براش چاپ كردم اون غزلي بود كه چند پست پيشتر براتون نوشتمش... اوني كه مطلعش اينه: با تو بودم هوا بهاري بود بر لبانت سكوت جاري بود ... يادش به خير... اون موقع من تهران بودم و دانشجو... بانو هم كه اهواز بود... يه بار غزلي رو فرستاده بودم و ظاهراً چاپ نشده بود... (احتمالاً مجوز چاپ بهش نداده بودند!!!) من هم متوجه چاپ نشدنش نشده بودم...خلاصه اين غزل رفت به بايگاني تاريخ... من هم كه فراموشم شده بود... اين غزل نخونده باقي موند تا... تا امروز... تا اينكه از لابهلاي اوراق كهنهي دلتنگيهام، از بايگاني جزوات دوران ليسانس ... كاغذپارهاي بيرون اومد... يه غزل كه فقط نصفش بود... به بانو گفتم بيا يه شعري رو دوباره برات بخونم... بانو اومد و نشست، شروع كه كردم بانو گفت جديده؟ گفتم نه بابا حداقل 5 سال پيش برات گفتم! بانو چشاش گرد شده بود... ميگفت باور كن اولين باره برام ميخونيش... خلاصه ... فهميديم كه آره... اولين باره... نميدونم چرا، ولي چون اولين بار بود كه براي بانو ميخوندمش... خيلي لذتبخش بود، احساس كردم براي خوندنش التهاب دارم... هردومون دوباره بچه شديم، دوباره كوچولو شديم... ياد همهي روزهاي گذشته به خير... (راستش دلم نيومد تكميلش كنم... چون الان ديگه حس اون لحظهاي كه اين غزل رو سروده بودم رو ندارم، بنابراين همينجوري براتون مينويسمش...)
"چشمان سبز"
عشق سرسخت است امّا بيخيال
يا مــوفّق ميشـــــوم يا بيخيال!
عشق يك انديشــهي پيچيده است ما نميفهميـــــم آن را، بيخيــال! تا بيايد، چشــم من بر جــاده است وقت باقـي هست! حالا بيخيال... دختــري در راه، با چشـــمان سبـز سربهزيــر... آرام... تنـها... بيخيال ارتعـــاش دسـتهــايم را كه ديـــد زير لـــب ميگـــفـت: بابا بيخيال! . . .
ساعت ۱:۱۰ بامداد روز يكشنبه ۲۲بهمن ۸۵ پ.ن1:امروز(ديروز) سالگرد عقد(نه ازدواج!) من و بانو بود! پ ن2: امروز (ديروز) بالاخره محل كار بانو به اهواز منتقل شد و بعد از يكسال و نيم آوارگي، سرانجام يكجانشين شديم!! پ.3: ديروز( پريروز) در حاشيهي سفر به سواحل خليج فارس، در حاليكه از لب دريا برميگشتيم، در بندر گناوه در حاليكه راست راست توي مسير خودم ميرفتم يه پرايدي به چپ منحرف شد و زد و ماشينمون رو از ريخت انداخت. هر چند كه طرف كاملاً مقصر بود و پليس هم صددرصد اون رو مقصر شناخت و اون بابا هم پرداخت هزينه رو به عهده گرفت ( البته بيمه هزينه رو ميده نه اون!) ولي خب، حيف ماشين خوشگلمون!! پ.ن4: ... اما بيخيال! |
|
+
یکشنبه 22 بهمن13851:7 احسان بيگزاده |
|
|
امتحان بود و امتحان...، تهران بود و دود... شهر بوق و آهن، و من... با انبوهي از درسها و غصهها، انباشته بر دست و دل...نبود كسي كه اشكهامو ببينه... در هجوم ديوارها و آدمها، آدمها و ديوارها، ديوارها و ديوارها... شايد، نگاهي از آنسوي خيابان... فقط لحظاتي... آره... امتحان بود و امتحان... ... بگذريم... ميگن بزرگي هر كسي به اندازهي حرفهاييه كه براي نگفتن داره... ببخشاييد كه دير اومدم، كه ميدونم اومديد و دست خالي برگشتيد، كه هر بار كه اومديد شرمندگيي به جا موند، ما كه به بودن هم عادت كردهايم ...
. كي شعر "تر" انگيزد، خاطر كه حـزين باشد يك نكته در اين معني گفتيم و همين باشد "حضرت حافظ" . تقديم به خاكپاي مرد ترين مرد...
ثابت كــردي كه مثـــل سرو آزادي آن لحظه كه از اسب به زير افتادي آنگونه كه از فـــرات برميگشتي حيثـــّيت مــرگ را به بـــازي دادي *** تا خيمهي عشـق، آب بردن سخت است با اين لب تشنه زخم خوردن سخت است با روي گشـــاده رو به مــــرگ آمــــدهاي انگــار نه انگــار كه مُــــردن سخت است *** تا نعرهي اين شيـــــر به گوش آمده است لشكر همه در جوش و خروش آمده است اين غُلغُله از چيست، قيامت شده است؟ يا غيــــــرت عبّاس به جوش آمده است؟ *** انگــار دوباره آن دلاور تنــهاست آن وارثِ ذوالفـقار حيدر تنهاست يك شير، ميان گـرگها تنها ماند عبّاس كجايي كه برادر تنهاست |
|
+
یکشنبه 8 بهمن13858:29 احسان بيگزاده |
|
|
گاهي اوقات اتفاقاتي ميافته... كه بعد از مدتها روزمرّگي... كه انسانيت ته وجود آدم رسوب ميكنه.. كه يادمون ميره انسانيم...يه اتفاق... ممكنه كمي ما به خودمون بياره...آره! آبدارچي دانشكدهمون يه كارگر 89 روزهست… يه مرد… يه آدم خيلي خندون و سر حال كه اسباب شوخي و شادابي همهست….چند روز پيش رفتم سراغ آبدارخونهي دانشكده، سراغ جبّار… دلم گرفته بود گفتم كمي باهاش بخندم دلم باز شه… رفتم تو… - هيچوقت جبار رو اينطور نديده بودم- … سرش رو با دستاش گرفته بود و چشماش سرخ بود… گفتم چي شده جبّار؟… هيچي نگفت… بهش گفتم: مرد كه گريه نميكنه، چي شده؟… سرش رو بلند كرد، يه نگاهي كرد… خجالت كشيدم…(من نميدونم ما آدما چرا گاهي هر چي دلمون ميخواد به اين زبون لعنتي مياريم؟) … از خودم بدم اومد… ياد شعر سعدي عليهالرحمه افتادم: هيچي نگفت… قلبم گرفت…رفتم كنارش گفتم اگه نگي، از اينجا تكون نميخورم… بگو چي شده… آخ كه گريهي مرد چقدر سخته… گفت برو اتاقت الان برات چاي ميارم… گفتم حرفو عوض نكن… گفت: تا حالا شرمندهي زن و بچهت شدي؟… ساكت موندم…گفت: شده كه بايد كاري بكني ولي كاري از دستت برنياد؟… زنم به شدت مريضه… بس كه حالش بده ديگه صداش درنمياد… گفتم خُب برديش دكتر؟… گفت دست كردم توي جيبم ديدم فقط يه پانصدي و يه دويستي دارم. سه ماهه بهمون حقوق ندادهاند… چطور ببرمش… گفت: بچهها نشستهن بالاي سر مادرشون و من رو نگاه ميكنن… اون هم چشماشو ميبنده كه من خجالت نكشم… ديگه نميتونم توي صورتش نگاه كنم… بهش گفتهام فردا ميبرمت دكتر، هر جور شده… قلبم درد گرفت… نميتونستم خودم رو به جاش تصور كنم… آخ… پول زيادي همراهم نبود… گفتم صبر كن الان ميرم از بانك برات پول درميارم، گفت نه… الان ديگه دارم… گفتم از كجا؟ … گفت از جعفر قرض گرفتم… ميدوني چيه… بچه كه بوديم پدرم هميشه ميگفت طوري زندگي كنيد كه يه دوست، يه انسان، اگه به كمك نياز داشت به اولين كسي كه بگه، شما باشي، راحت ازت كمك بخواد… مرد بايد صورتش، قبل از دستش گشاده باشه… نميدونم چكار كرده بودم كه جبّار روش نشده بود به من بگه … (آفرين جعفر! از اون روز ديگه به جعفر به يه چشم ديگه نگاه ميكنم…) حتماً در وجودم نديده بود… از خودم خيلي متنفرم… هنوز خيلي حقيرم… مطمئنم به همين خاطر بود كه اون روز صبح باتري ماشينم خوابيده بود و من پياده اومدم سركار… كه حتي حق نداشته باشم بهش بگم بيا سوار شو بريم زنت رو برسونيم بيمارستان… امروز ياد يه داستان افتادم… پيامبر(ص) يه روز ميخواد بره سمت مسجد… يه بچه يتيم تا ميبيندشون خوشحال ميشه و ميدوه به سمتشون … شنيده بوده كه همه اين مرد رو رسولالله صدا ميكنند… ميگه اي رسولالله! ميشه بشيني كه من سوار دوشت بشم سواري بكنم؟… پيامبر لبخندي ميزنه و ميگه… البته! … و ميشينه… و اون بچه سواري ميكنه خوشحال خوشحال… و پيامبري… چهار دست و پا توي كوچه، بچهاي رو سواري ميده… فكرش رو بكن… واي…چه روح قشنگي… ميگم… اگه بچهاي توي خيابون ازم بخواد كه بشينم و روي دوشم سواريش بدم… چقدر وجودشو دارم كه اولين فكرم اين نباشه كه شلوارم خاكي ميشه؟… ها؟ ما – خودم رو ميگم- هنوز خيلي حقيريم، كه گاهي اگه كسي چيزي ازمون ميخواد به همون پيامبر قسم ميخوريم كه نداريم، كه ما هم گرفتاريم…… آره… گرفتاريم… اما گرفتار حقارت روح… كه به حقارت پول دربياريم و به حقارت كوفت كنيم… پينوشت: در اعتراض به اينكه هر چي شعر مينويسم كسي نميگه خوب بود يا بد، شعر ننوشتم… بابا! من نويسنده نيستم، خير سرم شاعرم…:دي |
|
+
جمعه 8 دی13854:55 احسان بيگزاده |
|
|
سلام!
واي... چه هيجان انگيز! "آبجی سپیده"ما رو به بازي شب يلدا دعوت كرده... اولش نميدونستيم بازيش چطوريه... از "یه زن" پرسيديم... فهميديم!... هر كسي بايد ۵ تا اعتراف بنويسه... مربوط به يكسال گذشته... انگار كه رفتهاي پيش پدر مقدس! و زانو زدهاي و دستهات رو در هم گره زدهاي و سرت پايينه... بعد هي آب دهنت رو قورت ميدي و ميگي پدر مقدس!... من ميخوام اعتراف كنم! :دي بعدش در پايان بايد ۵ نفر ديگه رو به بازي دعوت كني... از آبجي سپيده ممنونيم كه قابل دونستند و ما رو هم بازي دادند!... قبل از هر چيز بايد بگم كه من و بانو ديشب در خصوص اعترافات، مذاكرات رسمي داشتيم! قرار شد كه هر كي جداگانه اعتراف كنه!... بيچاره بانو!... آخه من كه ميدونم... يعني ايمان دارم... كه در تمام طول زندگيش حتي يه لحظه... كاري نكرده كه بعدش بخواد با سرافكندگي اعتراف كنه... ديشب تا صبح نشسته بود و فكر ميكرد چي بايد بنويسه... اما من... راحت خوابيدم، چون موارد اعتراف آماده بود!!! :دي راستي! از بانو ميخوام به لحاظ موارد امنيتي، گوشهاشو (ببخشيد، چشماشو!) ببنده ... :دي ۱- اعتراف ميكنم من از ماهي خيلي بدم مياد! ميدونيد كه بانو اهوازيه و اهوازيا هم عاشق ماهي... هر وقت هم كه ماهي درست ميكنه، براي اينكه متوجه نشه، با علاقه! لقمه ميگيرم وميگم به به! (اه اه!)... و با اشتياق قورتش ميدم!! البته اين اواخر بانو فهميده و كمتر ماهي درست ميكنه! خودش متوجه نيست ولي هر وقت ميريم بازار از سمت پل پنجم كارون ميرم كه حداكثر فاصله رو با راستهي ماهي فروشا داشته باشيم، اينجوري بانو يادش نميافته و هوس خوردن ماهي به سرش نميزنه!!!( با اين اعتراف خودمو بدبخت كردم!!) ۲- اعتراف ميكنم كه بعضي وقتا كه خودم تنها، بدون بانو، توي جادهها رانندگي ميكنم، عليرغم تأكيدات فراوانِ بانو مبني بر اينكه آروم رانندگي كنم، گاهي حتي با سرعت ¤¤¤ کیلومتر در ساعت هم رانندگي كردهام! که حدود دو برابر سرعت پیشنهادی بانو بوده است!( بنا به دلايل امنيتي از ذكر اعداد فوق خودداري مي گردد!) ۳- اعتراف ميكنم يه بار كه پشت سر يه كاميون از سرعت كمش كلافه شده بودم، سبقت غيرمجاز گرفتم، بعدش ديدم كه واي... پليـــــــــس... همينجوري داره بر و بر نيگام ميكنه... خودم محترمانه زدم كنار!... با لب و لچهي آويزون مدارك رو برداشتم و رفتم به سمتشون... همينجوري كه مداركم رو بررسي ميكرد گفت ميدوني جريمهت چقدره؟ گفتم: نه... نگاهي كرد و ... گفت من شما رو نميشناسم؟... گفتم نميدونم... شايد تلويزيون ديده باشي... گفت آره!!! شما مجري برنامهي سيماي خانواده هستين!!! پیاده شد و کلی روبوسی کردیم... بعد گفت آقاي بيگزاده آخه اين چه وضع رانندگيه... حداقل نگاه كن ببين پليس هست يا نه بعد سبقت بگير!!! بعد هم گغت دیگه از این کارا نکنین... به سلامت... آره! قصر در رفتم! ۴- اعتراف ميكنم كه من يه وبلاگ ديگه غير از اين دارم كه شماها ازش خبر ندارين!... البته نگران نشين... اون يكي وبلاگم، يه وبلاگ گروهيه كه مخصوص همكلاسيهامه و توش از درس و استاد و دعوا با دانشگاه و ارتباط بين دانشجوها مينويسيم... و البته اعتراف ميكنم كه اونها از اين وبلاگم خبر دارند هر چند اينجا چيزي نمينويسند، اما شماها خبر نداشتيد...راستش اينجا يه الاچيق دنج و خصوصيه كه با شماها توش راحتيم و با هم درد دل ميكنيم. ولي اونجا تقريباً رسميه و من اونجا خيلي راحت نيستم... پيدا كردنش كاري نداره ... يه جستجوي ساده...! ۵- اعتراف ميكنم كه ابراز احساسات يه شاعر كمي غير عاديه و گاهي ممكنه بخاطر يه چيزي كه از نظر ديگران خيلي سادهست، كلي شور و هيجان پيدا كنم و البته اين ابراز احساسات با صداي بلند همراهه و باز هم البته، ديدن بانو در حالي كه بال بال ميزنه تا يه جوري صدامو بيارم پايين و باعث آبروريزي توي در و همسايه نشم در نوع خودش ديدنيه...! بيچاره بانو... من نميدونم چطوري تونسته نزديك سه سال منو تحمل كنه! راستش به مريم گفتم نيازي نيست كه به ذهنش فشار بياره، من كه ميشناسمش... ميدونم... هیچ چیز نگفته ای توی زندگیش نداره... اما کسانی که برای بازی شب یلدا دعوت می کنم: اول "نورمراد" عزیز که شاعر است و تهیه کننده ی برنامه ی با جوانان که مدتی مجری برنامه اش بودم... دوم "مهدی معارف"عزیز که هر وقت زنگ میزنم همراهش در دسترس نمی باشد! سوم "بهار خانم"که با قلم عشق می نویسه... چهارم "آقا رضای مشتاق"که مشتاق شنیدن اعترافات یلدایی ایشون هم هستیم و پنجم "هیلدا خانم"که آبجی سپیده هم دعوتشون کرده ولی هنوز از اعتراف خبری نیست که نیست... راستش این روزا ایام امتحاناتم هستش ولی نمی شد دعوت آبجی سپیده رو رد کنیم... ممنون بابت همه ی مهربونی هاتون... به زودی هم آپ خواهیم کرد... یا حق! |
|
+
یکشنبه 3 دی138510:37 احسان بيگزاده |
|
|
اين هفته، هفتهي سختي بود، خيلي... من و بانو خيلي بهمون سخت گذشت... بارها اشك توي چشماي قشنگ بانو جمع شد... من كه ميدونم به چي فكر ميكرد... اون هم ميدونست من به چي فكر ميكنم... چند بار هم اومد بهم گفت، گفت كه ديگه نميذارم تنهايي توي اين جادهها راه بيفتي... يا هر دو، يا، نرو... بهش گفتم، بانو! اتفاق كه براي همه نميافته، تا خدا چي بخواد...گفت: نه، هر اتفاقي بيفته بذار براي دو تامون بيفته... آخرش هم اشك توي چشماش حلقه زد و گفت: اگه زبونم لال، زبونم لال تو نباشي من توي اين دنياي غريب، تنها چكار كنم؟... گفت: شما مردا خيلي نامرديد كه سرتون رو مياندازيد پايين و بيخيال ميزنيد به دل جادهها،... غصهها و تنهاييها و گريهها ميمونه براي زنها... مگه قولت يادت رفته؟... ( بانو... بانوي خوب من... مگه ميشه قولمون رو فراموش كنم؟...ها؟) اين هفته خيلي دلم گرفت... اين هفته خيلي به مرگ فكر كردم... خيلي... به روزهاي پس از من، به بانويي كه با اون دل كوچيكش تنهاي تنها برام گريه كنه،... يه گوشه كز كنه و من نباشم كه سر تنهاييهاش رو روي سينهم بذارم... چطور بيام دلداريش بدم؟... براي خودم ناراحت نبودم... حتي اون لحظه كه رانندهي اسكانيا خوابش برده بود و شاخ به شاخ توي صورتم مياومد و من كه حنجرهي بوق ماشينم پاره ميشد ولي چُرت اون راننده نه... كه از جاده منحرف شدم... كه توي خشونت سنگلاخها سرانجام متوقف شدم... كه بهانهي نشستنم كنار جاده جور شده بود... براي خودم ناراحت نبودم... همهش بانو ميومد جلوي چشمم... قولي كه به هم داده بوديم... كه هيچكي اون يكي رو تنها نذاره توي اين دنياي غريبيها... كه نزنيم زير قولمون... كه اگه قرار شد روزي بريم از اين دنيا، با هم بريم، دستامون تو دست هم... بانو،... بانوي نازنين من... تو كه رنج با من بودن رو با همهي وجودت به جون خريدي... تو كه هر هفتسين سفرهي زندگيات با من، سختي بود و سختي و سختي... تو كه وقتي سايهي تاريك مرگ، شاخ به شاخ توي صورتم مياومد، ياد نگاه مهربون و گرمت، فرمون رو توي دستم چرخوند... ميدوني كه قولم از يادم نرفته... اما ميدوني كه ناگزيرم... بده دستاتو به دستم... بذار زُل بزنم توي چشماي قشنگت بانو، بذار يكبار ديگه "... چشم تو را سير ببينم..." ... ميگم بانو! ... وقتي كنارم هستي از هيچ چيز هراسي ندارم، حتي مرگي كه بياد و هر دومون رو با هم ببره به سفر، به سفرهاي دورادور... بايد كه شبيه سنگ محــكم باشيم تا مثل هميشه هر دو با هم باشيم با گريه شبي قول به هم ميداديم تا روز ابــد عاشـــق و مَحرم باشيم پينوشت: امروز عصر باز پا ميذارم در ركاب سفر، اما همراه با بانو... آره... غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت... سفر، كاسهاي آب و رفتن،...سفر، ناگزيرم،دعا كن... |
|
+
چهارشنبه 15 آذر13851:18 احسان بيگزاده |
|
|
ديروز، باز هم تنهاي تنها توي اين جادههاي بيانتها به راه افتادم... بدون بانو... آره... تنهاي تنها... نميدونم چرا مناظر دلنشين اطراف جاده رو نميديدم...ديروز اصلاً تصميم نداشتم بزنم كنار و سرمست بشم، از بوي خاك بارون خوردهي نمدار...از ديدن گنجشك كوچيكي كه مينشست و ميپريد... از ديدن جوونههاي سبز قشنگي كه بيموقع، در پاييز كنار جاده، هوس روييدن داشتند، از ديدن... فقط ميخواستم زودتر به يه جايي برسم، تختهگاز... چه زود يادم رفته بود... بانو رو كه با چشمهاي نمدار، با نگاه ملتمسانه ازم ميخواست كه يواش برم، كه سلامت برسم... آره... فقط داشتم ميرفتم... ( من چقدر Yanni رو دوست دارم،... بخصوص كاست آكروپوليس رو... بخصوص اگه دلم گرفته باشه... بخصوص...) يه جايي اون طرف مهران، نزديك تنگ زعفرانيه، ميخواستم از يه پيكان سبقت بگيرم... داستان من از اونجا شروع شد... به اينش فكر نكرده بودم...اومدم كه رد بشم دو سه كاميون بزرگ از روبرو مياومدند، مجبور شدم سرعتم رو كم كنم و پشت سرش بمونم... ناخودآگاه نگاهم به اين خودروي سالخوردهي پير افتاد، به سرنشيناش، به دو تا پسر كوچيك با پدر و مادرشون... بخصوص به پسر كوچيكتره كه كاپشن قرمز تنش بود... ما گاهي گناههاي بزرگي ميكنيم...كه اگه بدونيم نبايد هيچ وقت خودمون رو ببخشيم... كه پا ميذاريم روي يه قلب كوچيك و رد ميشيم... جلو كه باز شد رفتم كه سبقت بگيرم... داشتم عبور ميكردم......... كه.....، قلبم درد گرفت،.... پاهام كم آوردند،...موندم... پسره داشت با همهي وجودش به صندلي باباش با مشت ميكوبيد، فرياد ميزد: برو بابا، تندتر برو... و باباي بيچاره كه همهي تلاشش رو ميكرد ولي نميتونست،... انگار صدای نازکش توي گوشم بود كه فريـــــــــــــــــــــــــاد ميزد... تندتر برو نذار رد بشه برو... موندم پشت سرش... فرياد هوووووووراااا....انگار همهي اينها رو ميشنيدم...واي چه جشن شادمانهاي، من هم شريكشون بودم... از دور...... چند بار گارد سبقت گرفتم ولي عقب موندم... چه پيروزي غرورآفريني! هوووووووراااا! .......پسري كه پيروزمندانه با چشماني پر از برق شادي، پدر رو به ادامهي مبارزه تشويق ميكرد... دلم براي باباشون گرفت خيلي... كه تلاش ميكرد پيش پسرش سربلند باشه... نذاشتم غرورش بشكنه... اما نتونستم ببينم كه توي آينه نگام ميكنه... كه ميدونه... زدم كنار... سلام بانو! بدون تو نشستم پيش سبزههاي كنار جاده... جات چقدر خالي بود، ديروز آفتاب رو وقت غروب بدرقه كردم... نشسته، كنار جاده، انگار بودي ولي نبودي... ياد اون رباعي قديميام افتادم...چند تا گنجشك اومده بودند نزديكم، خيلي نزديك... كه بدونم نميترسن... دونستم... يك منـظرهي غروب، يك جادهي دور يك رهــگذر ِخسـتهي در حال عبــور يك مرد، ولي دو سايه نزديك به هم ..................................................
اما يادم خواهد موند كه شايد هزار بار دلهايي رو شكوندهام و ندونستهام... شايد، توي رستوراني... بچهاي از پشت پنجره بينيش رو به شيشه چسبونده و دستاش رو سايهبون صورتش و با حسرت به دهانم نگاه كرده... شايد گناهي ديگر...
|
|
+
شنبه 4 آذر138520:3 احسان بيگزاده |
|
|
ميگم بانو!
چقدر روزها زود ميگذرند، مگه نه بانو؟ ما چرا اينقدر زود دچار روزمرّگي ميشيم ها؟... انگار نه انگار همين ديروز بود، همين ديروز... يادته بانو؟ با دلهره، (دلهره، دلهره، چقدر دلهره توي دلامون بود كه بتونيم همديگه رو ببينيم، كه فرصتي بشه بياي پيشم، كه زُل بزنم توي چشمات و سير نشم هرگز... وقتي از دور مياومدي يادته؟... خندههات كه پهنهي صورتت رو ميپوشوند و چشمات كه توي قشنگيشون غرق ميشدم... نميدونم چقدر ميگذشت كه به خودمون مياومديم و ميديديم چيزي به اسم زمان گذشته... راستي بانو! ميشد اون لحظات رو با ساعت اندازه گرفت؟ پس چرا، چرا خيلي زود، دير ميشد؟ يادته كه صبح يه روز بهاري اومدم، اومدي... فقط چند لحظه، به خدا فقط چند لحظه توي سبز آبي چشات غرق شده بودم كه شب از راه رسيد ... و تو كه بايد ميرفتي تا هزار سال ديگه كه دوباره ببينمت، يادته بانو؟ يادته رفتيم پارك قوري... لب كارون... كه بارون گرفت كه زير بارون ساعتها قدم زديم صورتمون رو به بالا، ميخنديديم، خيس خيس، عاشق... صداي اون بارون يادته بانو؟ من هنوز خوب يادمه... صداش با همهي بارونهاي ديگه فرق داشت... چه ريتمي داشت، موسيقي باران، يادته موسيقي اون بارون؟... يادته روي اون نيمكت خيس نشستيم و قطرهها كنارمون ميرقصيدن؟ ها يادته بانو؟ بارون عين حرير روي سرمون بود... ميگم بانو! حتماً يادته چي گفتي! كه در جوابت گفتم اين هم عروسيه... يه عروسي دو نفره ... عروسي بارون... شعري كه اونجا همونطوري در حال قدم زدن گفتم يادته بانو؟ : موسيقي و رقص بينظير باران آري! مــــن و تـو زير حــرير باران آن روز چــقدر سبـز و رؤيايي بود عاشـق شدن من و تو زير باران! يادته بانو؟ كه چشماي قشنگت روشنتر شد؟ كه گفتي انگار اين شعر رو براي قديما گفتي نه الان؟... كه گفتي چرا نوشتي "آن روز ..."؟ اونموقع نتونستم دليلي بيارم...اما الان ميگم بانو! ناراحت نشيم از اينكه اينو بگم باشه؟ كه الان زير يه سقفيم و فاصلهي خونهمون فقط ۵ دقيقهست تا اون نيمكت، با پاي پياده... اصلاً يادم نبود كه ما نزديكيهاي پارك قوري خونه گرفتهايم... نزديك كارون... ميگم بانو بيا كنار پنجره، ميبيني؟ داره بارون ميباره بانو ... شال و كلاه نكن، بيا همونجوري بريم... همونجا... ميخوام دوباره صورتمونو رو به آسمون بگيريم و راه بريم... ميخوام خيس خيس بشيم... ميخوام حرير بارون رو با هم لمس كنيم، ميخوام دوباره توي چشاي قشنگت غرق بشم ... ميخوام بريم عروسي بارون ... پاشو بانو! باشه باشه ... كامپيوتر رو خاموش ميكنم... بريم... دلم دوباره خيلي برات تنگ شده ... |
|
+
یکشنبه 21 آبان138519:46 احسان بيگزاده |
|
|
چقدر نگفتنيها از گفتنيها بيشترند... آره... مسئله مهم عالم كائنات همينه... بودن يا نبودن، مسئله همينه...
اما تو... تو كه بودن يا نبودنت دنياي من رو به هم ميريزه...
باران و تگرگ را به چشـــمم ديدم
افتادن بـرگ را به چشـــــمم ديدم
در واهمــــهي نبــودن و بــودنِ تو
من هيبت مرگ را به چشمم ديدم
|
|
+
پنجشنبه 11 آبان138512:17 احسان بيگزاده |
|
|
بعضی از ما انسانها، چه روحهاي حقيري داريم... كسي كه مترسك رو آفريد، روحش از معنويت مترسك فراتر نميرفته، كه همه چيز رو براي خودش ميخواسته، قلبهاي پوشالي...
اما مترسك، موجود حقيري كه وجود داره ولي وجود نداره. اين رو كلاغها هم بعد از مدتي ميفهمند. *** خيلي وقته با هيچ پسر بچهاي كنار خيابون روي سنگفرش پيادهرو دوست نشدهام، ما مثل مترسکیم... ديديم گرسنهاند، درهـم نشديم افتاد كلاه غيرت و خـــم نشديم بر شانهي ما كلاغها ميرقصند ما مثل مترســكيم، آدم نشديم آذر ماه ۱۳۸۰ |
|
+
پنجشنبه 4 آبان13851:36 احسان بيگزاده |
|
|
يادش به خير! خوابگاه، ... سرزمين دوستيهاي بيريا. چقدر زود به هم خو ميكرديم، مثل برادر، سنگ صبور رازهاي سربه مُهر... امروز چشمام رو بستم... دلم رو سپردم به دست نسيم ياد گذشتههاي نه چندان دور. پرواز كردم به سرزمين غبارگرفتهي خاطرات... دستم رو سايبون چشمام كردم و به افقهاي دور ِ دوستيهامون خيره شدم. انگار قرنها گذشته... چقدر تلخه كه روزمرّگي و فراموشي سايه بندازه بر پهنهي يادهاي جاويدان. امروز دوباره برگشتم... دوباره. مگه ميشه "بهجو" رو فراموش كرد؟ ها؟ اون روزي كه از در اومد تو و خيره، زل زد توي چشامو دو قطرهي درشت اشك از چشاش سرازير شد و خودش رو انداخت توي بغلم؟... نيم ساعت يا بيشتر بود كه توي بغلم زار زار گريه كرد كه شونهم خيس شده بود و شونهي اون ... ميگفت دختره رفته با يكي ديگه عقد كرده. همون دختري كه بهش قولها داده بود، هموني كه همه،حتي استادهامون داستان بينشون رو ميدونستند... امروز دوباره گوشهام سرخ شد، دوباره رگ گردنم متورم شد، دوباره از جام بلند شدم كه قيد همهي كلاسهام رو بزنم و از صبح تا عصر وايسم دم در دانشگاه تا ببينم از مادرش زاييده شده كه رفيقم رو قال بذاره و بعد جرأت كنه پاشو توي دانشگاه بذاره، خودش و شوهرش؟... آره،"بهجو" رفت... رفت كانادا. ديگه هيچوقت نديدمش. اما قبل از اينكه بره همهي نامهها و كارتپستالهايي كه دختره بهش داده بود رو به من داد كه بندازمشون توي آتيش، بسوزونمشون. هيچ وقت يادم نميره اون كارتپستالي رو كه عكس يه گنجشك روي يه شاخه روش بود... هموني كه "بهجو" پريد و از توي شعلههاي آتش آوردش بيرون. اما به درد گريه كرد و دوباره دادش به دستم... امروز رفتم سراغ كتاب "سيگنالها و سيستمها" و اون كارتپستال نيمسوخته رو از لاي اوراق غريبش بيرون آوردم... هنوز بوي التهاب ميداد، بوي دستهاي سوختهي "بهجو"... من در سراسر زندگيم فقط يه شعر نيمايي گفتم. هموني كه اون جا بالاي سر آتش و كارتپستالهاي سوخته به قلبم نازل شد...هموني كه وقتي توي شب شعر توي آمفيتئاتر شهداي دانشگاه خوندمش چند نفر گريه كردند، هموني كه ازش يه نماهنگ ساخته شد و چندين بار از شبكه تهران پخش شد، هموني كه هنوز هم كه هنوزه خيليها منو با اون شعر ميشناسند، هموني كه از همهي شعرهام بيشتر دوستش دارم... "كارت پستال" كارت پستالي قديمي "دوستت دارم فراموشت نخواهم كرد" جملهاي بيروح و بيحس بود با غباري از فراموشي ايام
يادگار لحظهي طوفاني ديدار گرچه از آن جمله ديگر موجهاي عشق او طغيان نميكرد مانده بودم سخت حيران و پريشان هيچ راه ديگري باقي نبود آتشي افروخته در پيش رويم بود سايهها لرزان و مبهم رقص ميكردند بر ديوار لحظهاي ترديد... اما نه! كارتپستالي در آتش، باورت ميشد؟ دوستت دارم فرامو ... باقيش ميسوخت دوستت دارم فرا ... دود و لهيب سرخ آتش بود دوستت دا ... آي آتش صبر كن اين تمام هستي من بود روزي شاهدي بر قطره قطره اشكهايم شاهدي بر عشق پاكم آي آتش... اما بعد... دو ... و ديگر هيچ دود شد هر آنچه بود از خاطراتش...
***
باز هم من بودم و اين روح دردآلود بر نگاه غربتآلودم نديدن حكمفرما بود باد بود و خاطراتي اينچنين بر باد رفته آسمان خاكستري بود آري دود شد هر آنچه بود از خاطراتش بغض سنگينم شكست آخر راه خوبي بود آب بر آتش.
|
|
+
شنبه 29 مهر13852:41 احسان بيگزاده |
|
|
با تو بـــودم، هـــوا بهــــــاري بود بر لبانت ســـــكوت جــــــاري بود با تو از شــــــور عشــق ميگفتم چهـــچه بلبـــــــل و قـــــناري بود سر خوش از عشق ِ پاك هم بوديم قلــبهامان ز كيـــــــنه عاري بود من در آغــــــاز ِ يك ســــــفر بودم باز هنــــــگام بيقـــــــــراري بود عاقـــــــبت رفتـــــــم و فقط از تو يك گـُــل ســــــــرخ يادگــاري بود بعد از آن روز، هيــــــچ ميــــــداني زخـــم ِ دوري چقـــــدر كاري بود؟ .......... ياد چشـــمان سبز ِ ... يادم رفت! بيــــــن مـا بحــــث رازداري بود!! تابستان۱۳۸۰ هيچ آدابي و ترتيبــــــي مجــوي هر چه ميخواهد دل تنگت بگوي... |
|
+
دوشنبه 24 مهر13858:55 احسان بيگزاده |
|
| درباره من |
لیسانس مهندسی پزشکی، دانشجوي فوق ليسانس مهندسي فنآوري اطلاعات و ارتباطات (ICT)- کارشناس تجهيزات پزشكي، مسئول شبكه و فنآوري اطلاعات، مدرّس دانشگاه جندی شاپور، شاعر، خطاط (آن که خود خواندی ولاغیر!) ، مجری شبکه استانی سیما، مردي از تبار كُرد و دیگر هیچ!
|